تنبلی می‌کنم، برای فرار از هرچیز ناخوشایند، شبیه بچه‌ای که مشق شبش مانده و پشت‌هم قول می‌دهد که یک ساعت دیگر می‌نویسد و این یک ساعت، یک ساعت‌ها، هی به آخر شب نزدیک‌ می‌شوند و می‌دانی که، اولش خوب است و گور بابای مشق نانوشته، اما کم‌کم چنان همه‌چیز آغشته به اضطراب می‌شود که دیگر هیچ‌کدام از لذت‌هایی که جایگزین مشق نانوشته بودند، طعم لذت ندارند

/ 0 نظر / 5 بازدید