فردا عموما روز بهتری خواهد بود

در ادامه‌ی بدخوابی و بی‌خوابی شب قبلم از خواب می‌پرم یهو. اتاق تاریکه، نمی‌تونم بفهمم ساعت چنده. بدنم درد می‌کنه. یه‌کم جابه‌جا می‌شم موبایلم از معلوم نیست کجام می‌افته بیرون بغل دستم. هنوز گیجم که این‌جا کجاست و در چه برهه زمانی مکانی تاریخی به‌سر می‌برم. به موبایلم نگاه می‌کنم که ببینم ساعت چنده، خاموش شده. کم‌کم شروع می‌کنه یادم اومدن که معلوم نیست چرا حالم بد شده‌بود، که متوهم شده‌بودم، که دو تا قرص خورده‌بودم اما خوابم نمی‌برد، ترسیده‌بودم،‌ هی از تو خونه صدای قدم و از پشت سرم صدای نفس می‌شنیدم

....

/ 0 نظر / 5 بازدید