من هنوز بعضی شب ها دراز می کشم توی تختم، پتو رو تا چونه کشیده بالا و تمام صورت از اشک خیس، از ترس لرزان؛ خیره به سقف..

 

 

 

لحظه هایی که انگاربا تک تک سلول های درونی و بیرونی م باز و بی دفاع مصلوب شدم روبه روی یه جریان تند درد، این قدر بی دفاع که هر ضربه یا حتا فوت کوچولویی می تونه مچاله م کنه

 

که خودم تعجب می کنم یهویی از ده دیقه پیش که سالم و سلامت بودم تا حالا چه طور می تونه این حجم از درد از هیچ و پوچ ساخته بشه و یهو این طور تمام دنیام رو غرق کنه

 

لحظه هایی که عین لحظه های تجاوزه، که من ترسیده ی اشک ریزان وحشت زده بی دفاع خیره می شم به سقف، دست هامو مشت و باز می کنم هی، ناخن هامو کف دستم فرو می کنم، درد که بالا می زنه شاید یه ناله ای چیزی هم از گلوم دربیاد از زور این همه بی منطقانه به ها رفتگی

 

و همون جور که می دونم هیچ کس و هیچ چیزی الان نمی تونه کمکم کنه و همین صرف حس راه فرار نداشتنه، این حس تنهایی مطلق نومیدانه ی ازلی ابدی کافیه تا آدم رو منهدم کنه، منتظر می مونم تا حمله ی مزبور تموم بشه

 

/ 2 نظر / 4 بازدید

زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزين گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست عاشقي را که چنين باده شبگير دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست خنده جام مي و زلف گره گير نگار اي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست "حافظ

in kode amniatit mano koshte