روزهای چهارشنبه را دوست دارم. مخصوصا وقتی آرام و بی دردسر باشد . مخصوصا وقتی ظهر که می خواهی عزم دیار کنی از آسمان پنبه پنبه برف ببارد . مخصوصا وقتی راننده تاکسی پیرمرد کوچک اندام اتو کشیده ای باشد که برای روشن کردن ضبط اجازه بگیرد و وقتی بگویی خواهش می کنم بخندد که آخر این آهنگ ها مال سی سال قبل است و به مذاق شما جوان ها خوش نمی آید و صدای کهنه ی توی بلندگوها بخواند :

دیگه عاشق شدن ، ناز کشیدن فایده نداره / دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره / چرا اینور و اونور می زنی ای دل غافل / دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره

وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزلخون می رسی خودتو نگه دار

 

*ــ/ پیک زدن خوشبختی را در ذهنم از حس خنک و ساده ای می فهمم : اینکه اگر مرگ همان لحظه بیاید نه ترسی دارم و نه حسرتی .