امروز یه حال و هوای دیگه ای شده. من رو یاد قدیم ندیما انداخت. اون موقعی که دبستان میرفتم. تمام هفته رو بجز پنجشنبه ها ساعت 3 میامدم خونه. اما پنجشنبه هااااا.

ساعت 12 خونه بودم. نمیدونی چه ذوقی داشت. یعنی 3ساعت بیشتر میتونستم بازی کنم.

از سرویس که پیاده میشدم  هوا آفتاب ملسی بود.بابا معمولا توی حیاط بود و داشت آب پاشی میکرد حیاط رو .حیاط بزرگی داشتیم. اونقدر بود که راحت بشه توش دوچرخه سواری کرد و به در و دیوار نخورد. هر چند که بعدها وقتی بزرگ شده بودم رفتم توش حس میکردم اونقدر هم که به نظر من اون موقع بزرگ میومد.  بزرگ نبوده.

مقنعه ام رو که از سر کوچه در میاوردم خوشم میومد وقتی دارم از بالای کوچه میدوم میام خونه باد سر بخوره لای موهام.

هنوز مانتو و رو کامل در نیاورده میپریدم سوار دوچرخه ام میشدم دور خونه میچرخیدم. آفتاب ولرم. بوی خاک خیس خورده .تعطیلی روز بعد همه دست به دست هم میداد تا این حس برای همیشه ته ذهنم بمونه.

بعد یه روزایی که مثل دیشب باروون حسابی میزنه و باعث میشه هوای فرداش این جوری لطیف بشه برای من مثل فلش بک میمونه به اون روزا