پارسال حدودا همین موقع ها بود که چشمام رو عمل کردم. شب قبل عمل خوشحال بودم میگفتم هورا دیگه احتیاجی به عینکم ندارم دیگه همه جا رو خودم میبینم. زل زل به عینکم نگاه کردم گفتم شوتت میکنم بری. دیگه بهت هیچ احتیاجی ندارم . بعد یهو دلم براش سوخت. این تاوان این همه سال به پای من نشستنش نبود همه جا با هام بود کمکم میکرد بهتر ببینم ون وقت من که فردا بی نیاز ازش میشدم این جوری بهش میگفتم.

بر داشتمش دوباره شیشو تمیز کردم یه قاب خوشگل براش پیدا کردم گذاشتم توش گذاشتمش بالای کمدم. هنوزم دارمش نگاهش میکنم یاد اون موقع ها میافتم.

از یه هفته قبل از جراحی بینی ام دوباره همون حس بهم دست داده بود . تو آینه نگاه میکردم  این همه سال باهاش بودم بعد یهو تصمیم گرفته بودم تغیرش بدم. یه حس خیانت بهم دست داده بود. میترسیدم. اگه بد بشه چی...

امید وارم خوب بشه هنوز شکل نهاییش نمیدونم چه شکلی میشه. صورتم خیلی ورم داره. شبیه سنجاب شدم.

هر وقت حالم بهتر شد میام بازم ازش مینویسم.