خیال می‌کردم جایی هست، که پناه باشد. و فکر می‌کردم پناه، یعنی جایی، گوشهای، که خطری نیست. اضطرابی. اندوهی.

خیال می‌کردم وقتی هست، که دیگر «وقت» نیست، فرصت نیست، پایان ندارد، یا ترس از پایان، ترس از رفتن، از دست دادن.

و به یاد می‌آورم که سخت‌ترین گریستن‌ها، نفس‌گیرترین ترس‌ها، وقتی بوده که به خیالم، به پناهم رسیده‌ام، اما همچنان بی‌پناه بوده‌ام. مانده‌ام.

...