نمی دانم این خاک چیست که آدم را گرفتار می کند. زمین همه جای دنیا که یک جور است. همه جای دنیا که می شود ایستاد، می شود کف پا را چسباند به کره ی گرد و پایین نافتاد. پس چرا خاک خودمان را می خواهیم، کشور هم نه، خاک شهرمان را. محله مان. خاک خانه ی خودمان را می خواهیم. آسمان همه جای دنیا که یک شکل است. صاف یا ابری. کمی کمتر کمی بیشتر. آسمان همه جای دنیا بلند است و هیچ جا نمی شود آنقدر پرید تا ناخن هایت فرو رود در آن سطح آبی نرم، و یک تکه اش قلفتی، مثل پوست آفتاب سوخته کنده شود و تلّپی پایین بیافتد. پس چرا وقتی در آسمان شهر خودت پرواز می کنی قلبت به بوم بوم می افتد، برای همه ی چیزهای زیر پایت. حتا همان هایی که ازشان بیزاری.

بعد از مدتی دوری برگشتن به خانه خوب است. جایی که به آن تعلق داری.