به گذشته‌ام که نگاه می‌کنم، می‌بینم انگار تمام این سال‌ها بیش‌تر شیفته‌گی کرده‌ام تا عاشقی. برای همین است که شیفته‌گی‌‌ام که تمام می‌شود، تب و تاب‌اش که از سرم می‌پرد، یک عاشقیِ لِنگ‌دراز می‌ماند روی دستم، که بلد نیست با پاهایش چه‌کار کند.

اعترافات پراکنده --- سیلویا پرینت