وقتی گفتن مریض بعدی ، خیلی با اعتماد به نفس جلوتر از مادرش و خواهر دو قلوش. بدون اینکه از ١٠_١٢ نفری که بهش زل زده بودن خجالت بکشه اومد نشست رو یونیت.

هر سوالی که ازش میپرسیدن خیلی آروم و کامل جواب میداد. ١٠ سالش بود گفت اسمم نسترنه.

اسم خواهرم نرگسه( عین دو قلوهای خواهران غریب)

استاد از مامانشون پرسید کدومشون بهترن؟ گفت جفتشون یه جورن!!( چه بی ذوق. آخه خیلی خوب بودن جفتشون)

قرار شد ٢ تا از دندوناش رو بکشم که جا باز بشه برای اورتودنسی.

بردمش رو یونیت خودم نشوندم. مادرش و خواهرش رفتن بیرون. بهش گفتم نمیترسی؟ گفت نه!( من اگه جاش بودم از ترس به خودم می.....)

گفت میشه اول بی حسش کنین؟! 

گفتم حتما.

گفت:اگه دردم بیاد چی کا کنم؟ گفتم دستت رو بیار بالا من میفهمم

گفت میشه آروم بکشین؟( یاد بچگیهای خودم افتادم نمیدونستم چجوری باهاش حرف بزنم که اون احساسی رو من از پزشک و دندان پزشک داشتم در اون بوجود نیاد)

تموم مدت جیکش در نیومد چه موقعی که بی حسی میزدم چه موقعی که براش کشیدم. خیلی سعی کردم طوری باهاش ارتباط برقرار کنم که از دندون پزشکی نترسه. فکر کنم موفق شدم.

امروز صبح دیدم دوباره اومده! دستاش پشتش بود.

پرسیدم نسترن خوبی؟ چی شده دوباره اومدی؟ دستاشو از پشتش آورد جلو دیدم برام یه خرس خریده که روپوش پزشکی تنشه!

گفت اینو برای شما خریدم!!