امروز وقتی کادوی روز مادر رو بهش دادم گفتم: هیچی نگی ها دلم میخواد فقط ازش لذت ببری(آخه مامان عادت داره وقتی کادو میگیره ١ ساعت بگه چرا این کارو کردی به خدااااااااااااااا راضی نیستم...)

دیدم چند ثانیه بهم زل زد آروم اشک تو چشماش جمع شد و گفت

از صبح خیلی منتظر بودم یکی بهم تبریک بگه. رفتم شیرینی خریدم گفتم شاید بچه ها امشب بیان خونمون اما تا عصر هیچ خبری نشد

همش تقصیره این تلویزیونه هی توش تبریک میگه آدم رو هوایی مینکه گفتم لابد سرشون خیلی شلوغه یادشون رفته اما ته دلم میگفتم من که انتظاری نداشتم کاش یه زنگ بزنن فقط بهم تبریک بگن

عصری با دوستم پا شدم رفتم پارک بستنی بخورم که یادم بره

برگشتم خونه دیدم اشکان اومده بوده، با یه جعبه شیرینی اما من نبودم رفته بود

شاهین و فرنوش زنگ زدن تبریک گفتن فرنوش گفت فردا صبحانه نخورید میخوام ببرمتون یه جای خوب با هم صبحانه بخوریم. الانم تو برام کادو خریدی

اشکاش همینجور سرازیر شد باز گفت

من سه تا گنج دارم خدایا شکرت