میبینی در این ارتفاع  زندگی به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟!

به خودم میگویم:

بی خیال نوشتن

بی خیال نوشتن!

بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال!

هیچ اتفاقی نمی افتد!

همان طور که تا به امروز نیفتاده است!

اگر من بیخیال تو بشوم،

اگر تو خودت را از من دریغ کنی،

اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم..

فقط یک حسرت میماند در دل تو

و یک داغ در دل من

بگذریم عزیزم

سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!

روی خوش طعم غرورت را ببوس

لج بازیهای من هم سلام بلند بلند میرسانند

وعده دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی

بی شک !!!

او بی من هم خواهد زیست

من نیز بی او به یقین خواهم زیست

در این میان این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک میماند...