نشستی کنار خوکارم

"شعری بگو برای خنده داری ِ اوقاتمان"

که تو خوب می دانستی چه حال و هواهایی نداریم

و خنده کجای کارمان بود ..

 

نشستیم و زار زدیم به بهانه ی

روزهایی که از دست داده بودیم ...

من و تو

عاشق ِ عاشق شدن بودیم نه عاشق ِ

عاشق ماندن ...