این‌جوری‌ست که من این روزها هی جمعه می‌شوم، به ساعت عصر و سرخوشی، به ساعتی که نگاش نکردم از بس که سرم گرم و دلم خوش بود، و هی دوشنبه می‌شوم، به ساعت ماندن میان یک میدان غریبه و آدم‌های رنگ‌رنگی و شاد، به ساعتی که از بس نمی‌دانستم حالا چه باید بکنم، کجا باید بروم، نگاش نکردم که بدانم چند است، نفهمیدم یعنی، که کدام ساعت بود آن ساعت ِ آن‌شکلی ماندن‌ام، جا ماندن‌ام، ساعت تمام شدن "حالا".

این‌جوری‌ست که انگار هی تب می‌کنم، هی گر می‌گیرم، و هی خنک می‌شوم، آرام می‌گیرم و باز، از سر.  

...

اجازه بده که با کلمات بازی کنم: گاهی آدم "الف" کم می‌آورد.

از الف قامت دوست، که نیست، یا الف قامت خود آدم که گاهی، دیگر نمی‌تواند راست بماند، دیگر تحمل ندارد.

آدم گاهی الف کم می‌آورد، از "تاب"، تا "تب".