این‌بار، سرشارم این همه، آن‌قدر که روزها لازم است برای آرام گرفتن دریا، برای دوباره مزه‌مزه کردن همه‌چیز، و باز، این‌جور غریبم این‌جا، این‌جور مرگ می‌خواهم فقط.

...

آدم هی به خودش می‌گوید این هم می‌گذرد، نه این که برود، نه، می‌ماند، کهنه و ناسور و ماندنی، ولی آسان می‌شود.

اما خب٬ آدمیزاده‌ است دیگر، خسته می‌شود از این احتمالِ از دست دادن، از این از دست دادن، که سایه انداخته روی همه‌ی داشته‌‌هایش، روی حتی احتمالِ داشتن‌هایش.