دارم نوشته های روی چارچوب در رو میخوانم که میاد سمتم اصلا متوجه حضورش نمیشم تا اینکه میگه :

ببخشید!

یهو به خودم میام، نمیشناسمش چند بار تو کلاس چشمم به چشمش خورده اما تا حالا حتی کنجکاو هم نشدم که اسمش رو بپرسم. دختر ساده و قشنگیه. از اینکه امده سمتم تعجب میکنم یعنی چی میخواد ازم بپرسه که میگه:

من دیشب تو مراسم شب احیا بودم ! شما خیلی تو ذهنم میامدید!!! همش تو فکرتون بودم!!! براتون از اونجا اینو آوردم!!!

بعدش دست میکنه تو کیفش و یه بسته اجیل مشگل گشا که توی یه توری سبز پیچیده شده رو میگیره سمت من!!

مبهوت نگاهش میکنم در نهایت ازش خیلی تشکر میکنم، تا اینکه ازم دور میشه. همین جور گیج رفتنش رو نگاه میکنم بعدش چشمم میافته به بسته ای که توی دستمه!

کاش حداقل میپرسیدم اسمش چیه!!!

اینو میزارم به حساب یه نشونه فکر کنم اون چیزی رو که میخواستم از خدا گرفتم شاید اینم  نشونش بود!!