یاد این قسمت از فیلمی افتادم که چند هفته ی قبل به طور اتفاقی داشتم تماشا می کردم که قهرمانش یک"امدادگر" آمریکایی در جنگ جهانی دوم بود. یک رابطه ی عاطفی بین این امدادگر و یک پرستار فرانسوی در صومعه ای که زخمی ها را معالجه می کنند شکل می گیرد و یک صحنه اش به طور به خصوص در ذهنم مانده است که هر دوشان بیرون این بیمارستان کذایی نشسته اند و پشت سرشان، دود سیاهی آرام از شهر به آسمان می رود. لحظه ای بعد پرستار دستش را در جیب لباس سفیدش که جای جایش خونی است، می برد و یک "بار" شکلات در می اورد و می گیردش طرف دیگری و با لهجه ی (جذاب) فرانسوی می گوید: "شوکولا؟