تقریباْ همه در همه جای دنیا٬ با هر شکل و هر رنگ پوست و هر سایزی می دانند که دروغ چیز بدیست و حتی یک بچه ی اندازه ی قاشق که بر حسب اتفاق جاندار است و در جیب جا می شود و دندان شیری های جلویی اش در حین گاز زدن سیب افتاده هم می تواند دست مشت کرده اش را در هوا بالا پایین ببرد داد بزند «دروغگو دشمن خداست!»

اما هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که به صورت احمقانه ای دروغ هایمان را گروه بندی کنیم! دروغ مصلحتی و دروغ تفننی هفته ای یک بار با دوستان و دروغ شاخدار خانمان سوز و غیره.

و خنده دارتر از آن آدم های ناقلایی هستند که با حالتی کاملاْ جدی می گویند «من از دروغ متنفرم!» انگار که این منحصر به فردترین خصوصیت آنهاست!  در مواجهه با چنین آدم هایی دوست دارم وزنم را روی دو پایه ی عقبی صندلی بیندازم و در حالی که نزدیک است سرم از پشت با زمین مماس شود یک ربع با صدایی گوشخراش بخندم. گفتن این جمله مثل این است که کسی بگوید «من دوست ندارم بشقاب باقالی پلو و ماهیچه ام را درون یک توالت بین راهی در جاده ی فیروزکوه ببرم و آنجا ناهار بخورم»

احتمالاْ همه یا دست کم بیشتر ما از دروغ متنفریم اما این دلیل نمی شود که دروغگوهای خوبی نباشیم. کسی که می گوید «من هیچ وقت دروغ نمی گویم» مثل این است که بگوید «من هرگز به پیرزن ۷۲ ساله ای که با چکمه های چرمی و موهای بلند آبی جلوی دانشگاه تهران تک چرخ می زند٬ آهنگ متالیکا را می خواند و زنبیل خریدش از دسته ی موتور آویزان است نگاه نمی کنم!»

 این خیلی جالب است که ما معمولاْ تن به چیزهایی می دهیم که ازش نفرت داریم و پافشاری می کنیم تا با بافتن چرت به پرت و دوختن دری به وری خودمان را به زشت ترین شکل ممکن توجیه کنیم. در این روزهایی که همه چیز تا حد انفجار تکراریست٬ کاش کسی پیدا شود تا برایمان بدون تظاهر به "آدم خوبه بودن" نمایشی واقعی اجرا کند. دلم می خواهد  کسی را ببینم که کاپشنش را دور سرش می چرخاند و در نهایت صداقت داد می زند:

 «من یک دروغگوی عوضی هستم!»