دست خودم نیست . سرما افسرده ام می کند . خانه که سرد است تنهایی را تاب نمی آورم . دلم کسی را می خواهد که به نق نق کردنهایم از سرما بخندد ... که هول هول بخزیم زیر پتو و سرمای مرطوبش به لرز بیندازدمان ... که از پنجره ، آسمان خاکستری اخمو پیدا باشد و سایه ابروهای درهمش افتاده باشد روی پتو های رنگی و ریز ریز خنده هایمان ... او مثل بچه های تخس این مهمانهای ناخوانده را از بینمان بردارد و از آن طرف بیندازد بیرون ... که گپ بزنیم و همه ی حرفهای تکراری به نظرمان تازه و خنده دار برسد ... که هر از گاهی یکی از روی سرامیکهای سرد خودش را برساند به آشپزخانه و با یک لیوان چای یا نسکافه برگردد ... که لم بدهیم به مزه مزه کردن چای و گرما ... و رخوت که پیچید لای حرفهایمان، ببوسدم و بگذارد خرد خرد تن بدهم به خواهش داغی که می نشیند زیر پوستم ... و یادمان برود از سرما و آسمان اخمو و روزمرگی خاکستری پشت پنجره ...