تو یک حادثه‌ی مهمی که می‌توان از همه چیز، از همه کار، از همه‌ی روزمره‌های تکان دهنده‌ی زندگی با تو حرف زد. تو یک حادثه‌ی مهمی که می‌توان از مگو ها حتا، نه خودت، از ممنوع‌ترها با تو حرف زد. پیش تو باز شد که خودم باشم، یک‌دست خودم باشم، پیش تو جرات کردم طبقه‌بندی را رها کنم، مگوها را بریزم بیرون و با همان نگرانی مبهم ِ از دست دادنت متکا را سفت بغل کنم و خواب از سر پریده، مثل اسب زانو بر تشک نیمه طبی‌ام بکشم، فکر کنم و فکر کنم. تو برای من رسمن یک ژانر جدیدی که بوده‌ و نبوده‌ات یکسره جذابیت شد. متفاوتی، چون فکر کردنت مرز ندارد، متفاوتی، چون ادای بلوغ در رفتارت نیست، بالغی. تو این روزها انتظاری، خفیف و مبهم