محدودیت یکی از چیزهایی ست که جامعه ی ما انواع مختلف آن را داراست. دایره ی محدودیت های ما آنقدر وسیع است که اگر می توانستیم به جای نفت و فرش و پسته آن را صادر کنیم، گربه ی کشورمان روی ثروتی حساب نشدنی پشتک می زد و شیر پرچرب می خورد.

گاهی محدودیت برای جامعه ی ما نقش فرشته ای را بازی می کند که او را در شرایط سخت از جواب دادن به سوال های سخت تر نجات می دهد و به شکلی غیر منطقی یا دست کم به زور منطقی توجیه می کند. چون ظاهرن دلیل بسیاری از عقب ماندگی ها، ضعف و کاستی های ما محدودیت است.

تلویزیون به عنوان ابزاری قدرتمند، با بازوهای عضلانی، گردنی کلفت، سری تراشیده و ته ریشی همیشگی توانایی این را دارد که بدون دخالت دست نظر ما را نسبت به موضوعات مختلف تغییر دهد، موافق یا مخالفمان گرداند، option هایی را از مغزمان حذف یا به آن اضافه کند، با تکرار بعضی مسایل در شکل ها و موقعیت های متفاوت [در حد خرد شدن اعصاب و بسته بندی آن در کیسه های بهداشتی] آن را با کلاه گیس و تاجی جواهرنشان ملکه ی ذهنمان کند و با تصاویر و پیام ها و صداهای مختلف به ساختن چیز با ارزشی به اسم فرهنگ بپردازد. اما همین ابزار نیرومند و بانفوذ هم محدودیت های ویژه ای دارد. به شکلی که گاهی باعث نادیده گرفتن یا دستکاری انکار نشدنی واقعیت ها می شود.

در بسیاری از سریال های ایرانی [به عنوان نشان دهنده ی بخشی از زندگی قشر یا اقشاری از جامعه] دخترها یا به کلی نادیده گرفته شده و یا به شکلی ناملموس و گاهی توهین آمیز به تصویر کشیده شده اند. محدودیت های تلویزیونی باعث می شود دخترهای امروزی تبدیل به مرغ های خانگی ای با دامن های بلند گلدار، جوراب شلواری کلفت مشکی و دمپایی های پلاستیکی شوند که جز برای دانشگاه از منزل خارج نمی شوند و دائمن در حال اتو کشیدن پیراهن "داداش" و چای آوردن برای "آقا جون" یا بابا هستند. کم پیش می آید شخصیت دختری در سریال های ایرانی دیالوگ جالب و بامزه ای برای گفتن داشته باشد و شاید به دلیل همین "محدودیت" هاست که همه ی بار بامزگی و دیوانه بازی ها به دوش "علی صادقی ها" ی سریال هاست و دخترها خلاقانه ترین کاری که از دستشان بر می آید این است که به شوخی های مردانه، جوری که زیاد جلف نباشد بخندند. و ما به عنوان تماشاگر شاید نهایتن بتوانیم به "خنگ بازی"های یک دختر کانا با بهره ی هوشی 0-39 پوزخند بزنیم!

و باز همین محدودیت هاست که باعث می شود بازیگرهای دختر سریال ها با لباسی در اوج بد سلیقگی جلوی دوربین بیایند، لوس بازی در آورند، با دیدن سوسک و سایر جک و جانورها جیغ بکشند، برای مسایل احمقانه گریه کنند، یک "آقا" اول اسم همه ی افراد مذکر حتا پسر عمه شان تا وقتی که به عقد رسمی هم در آیند بگذارند و قانون شکن ترینشان در سن بیست و چند سالگی نهایت خلاف بازی هایش را در دو ترم پیچاندن دانشگاه و ماندن در خانه، نشستن پشت مانیتور و chat کردن نشان دهد!

این محدودیت است که تلاش می کند به تماشاگر تلقین کند دخترهای ایرانی در درس و شوهر و بچه و سینی و چای و اتوکشی و دستکش ظرفشویی و عشق به خانواده و فامیل و لوس بازی و عروسک خلاصه می شوند؟

آیا این محدودیت های بیشمار در رنگبندی های مختلف می تواند واقعیت ها را هم تغییر دهد؟