وقتی از این مملکت دوری تازه حس وطن پرستیت گل میکنه دلت میخواد سنتها و مراسمهای وطنت رو با شکوه هر چه تمام تر برگزار کنی تا به اون بیگانه هایی که تو کشورشون، تو بیگانه ای نشون بدی که فرهنگت از اونها بالا تره، که بگی اصل ونسب داری، که بگی ریشه تمدنت ماله ٢۵٠٠ سال پیشه، که حس میکردی به نمایندگی از کل کشورت مسئولی که سنتت رو حفظ کنی! چیزایی که خودتم شاید قبولشون نداشتی الان برات شده آرمان!!

اما اینجا که میایی انگار این مساله واجب کفایی بوده و وقتی میبینی دیگران به حد کفایت دارن اونو اجرا میکنن دیگه بار اون مسئولیته که فقط خودت فکر میکردی به عهدت گذاشتن برداشته شده!

تا پاتو میزاری تو این مملکت یادت میره که یه زمانی چقدر حسرت اینو کشیدی که یه همچین شبایی پیش خوانوادت باشی چقدر دلت میخواسته دیگه تنهایی برای خودت جشن نگیری که یه زمانی بهش چقدر بها میدادی ! چشماتو باز میکنی میبینی بازم تنهایی، میبینی این شب هم با شبای دیگه هیچ فرقی نداره! حالا اونجا که بودی دلت به همون مراسم های تک نفره خوش بود اما اینجا ...