خوب یا بد ، ما از خانواده هایمان چیزی درباره عشق یاد نمی گیریم . از جامعه ی گرداگرد کودکی و نوجوانی مان هم . به اولین گزش عشق که می رسیم خام ایم . خمیره ای که شکل می گیرد ... کمی از دانسته هایمان ، کمی از محیط ، کمی از ابر و باد و مه و خورشید ، و بیشتر از اینها : از هم . از معشوق . از عاشق . از آنکه گره می خوریم با دلش ... برای ده سال ، بیشتر یا کمتر ، او را شکل داده ای . "هست" عاشقانه ات را ساخته ای . دل اش را رام کرده ای . عادت داده ای ... قلبش را چنان پرداخته ای که خواسته ای... پا به پایش آمده ای ... حالا می رود و انتظار داری دیگرانی قانعش کنند که "شازده کوچولو داستان زیبایی است اما هرکسی دیر یا زود می فهمد نمی تواند با آن زندگی کند . او فهمیده است . تو هم بفهم . " ... بفهم ؟ همین ؟