همیشه «زن » ایم...

عاشق «مرد»مان می شویم...عاشق ایثار برایش...عاشق عاشقش بودن...

او که دوستمان نداشت، به خیال خودمان قسمتی از وجود اش را میگیریم و باز چرخه را تکرار میکنیم... به جبران اینکه مردمان ما و عشقمان را نمیفهمد، تمامش را به پای موجودی میریزیم که به گمانمان مال خود خودمان است...میفهمد... همه ی همه ی خودمان را باز به پایش میریزیم و باز....

نمیشود کاری کرد.

همین است. زندگی همین است. «زنانگی »همین است.راه فراری هم نیست. ممکن است فقط کمی شانس بیاوری و کمتر زخمی بشوی.

***

حال خوبی ندارم این روزها. زنانگی ها عذابم میدهند و چون میدانم «چه خواهد شد»،برای آسیب ندیدن ، هر لحظه انرژی عظیمی صرف میکنم.

 دعایم کنید!