می دانم چقدر این شکلی آزاد ترم. می دانم هیچ وقت کسی پیدا نمی شود که به اندازه مادر و پدرم دوستم داشته باشد و همیشه ی همیشه نازم را بکشد. می دانم هنوز خیلی چیز ها هست که باید ببینم و بخوانم و بچشم و بفهمم. می دانم الان بزرگترین دغدغه هایم چه چیز های ساده و حل شدنی ای است.می دانم برای خیلی از لذت بردن ها به کسی نیاز ندارم.باور کنید همه ی اینها را میدانم.

اما این را نمیدانم که چرا، هنوز هر وقت خبر ازدواج کسی را میشنوم یک جوری میشوم. شاید هنوز هم مثل بچگی ها به خاطر ذوق لباس سفید عروسی است. شاید  محبت های باد کرده توی دلم است که باید یک جوری خالی شان کنم. شاید دلم میخواهد برای من هم کسی پشت در سالن امتحان قدم بزند ، تا من هم بدوم و بپرم بغلش و زار زار گریه کنم... آره...اصلن شاید قضیه همین « بغل » اه است.بغلی که هر وقت بخواهی برایت جا دارد. شاید هم قضیه همان « تنهایی» ازلی و ابدی انسان است... که ازدواج گول زنک خوشگلی برای آن است. که مثلا دیگر هیچ وقت تنها نیستی! و آن جشن ها و همه ی بقیه ای که شما دو تا را همسر میدانند، قرار است به تو کمک کنند تا یادت نیاید « آدم ها را نمی شود به دست آورد».

نمی دانم.

اما هنوز بدجوری حسودیم می شود ها!