من تمام سعی ام را میکنم تا روی کارهایم متمرکز شوم . اما کودک بازیگوش ذهنم به سمت دستهای تو ، لی لی میکند

........................

پرنده لب تنگ ماهی نشته بود و میگفت:

سقف قفست شکسته! چرا پرواز نمیکنی؟

با خودم فکر میکنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد ! 

و..

من چه قدر ماهی هستم!

اطرافیانم مدام میگویند از قفس سرشکسته وابستگی به تو بیایم بیرون .

اما من میدانم بیرون آمدن همان و مردن همان!

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی میتواند بدون آب زندگی کند؟!

کجای دنیا؟

من هر روز به قفس سر  شکسته بالای سرم نگاه میکنم.

چند بار سعی کردم سرم را از آب بیرون نگه دارم اما...

احساس خفگی تمام بدنم را قرق میکند!

من چند بار سعی کرده ام اما نمیشود به خدا!

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی! بگذریم از فلسفه ماهی و قفس سر شکسته!

همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روزمرگیم متمرکز شوم.

اما...

مگر لی لی این کودک بازیگوش میگذارد؟!

دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده است. بی نهایت!

در این روزهای پر از دستهای شلوغ و پر هیاهو. دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده ، عزیز تمام عیار من!

من هر روز به تو و دستهای نجیبت فکر میکنم

بگذریم از این سطرهای همیشه ! بگذریم از این همه " دوستت دارم "هایی که تلنبار شده اند در دهانم !

بگذریم از این تا به ابد حسرت!

بگذریم...

بگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم!!!