خانه خالی و چای و کیک رمان نیمه تمام

سقف مطالبات من از یک شب آرام....

 

کیک نسکافه باشد که چه بهتر...




 

همه چیز رو به روال و خوب است. اما چیزی هست در زندگی این روزهایم که نمیخواهمش که جایی ته ته ته دلم راضی نگه داشته .... و نمیدانم چیست!

هنوز نمیدانم چی کجای این روزها ناساز و نارساست...




کیک پختم. بوی کیک همه خونه رو گرفته. حس خوبی توی آدم بوجود میاره.




 

گاهی وقتها

دلت میخواهد با یکی مهربان باشی

دوستش بداری

و برایش چای بریزی

گاهی وقتها

دلت میخواهد یکی را صدا کنی

بگویی سلام میایی با هم قدم بزنیم؟

گاهی وقتها

دلت میخواهد یکی را ببینی

گاهی وقتها....

آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد.....!




 

ادم کنسرت نره ولی اگه میره باید بیلیط VIP بگیره. اینجوریه که فکر میکنی انگار آقا محسن داره فقط واسه خودت میخونه.

بس که با آوا جیغ و دست و سوت و هورا کشیدیم صدام در نمیاد. طفلی فردا امتحان فارسی داره با استرس اولش اومده بود به خاطر منو مامان باباش اما کم کم یخش باز شد. خیلی عشقه این روزا یه جور دیگه ای دوسش دارم. دیگه برادر زاده نیست یه دوسته. دوست خوب و مهربون. خیلی بزرگ شده خیلی خانم شده. خیلی سنگین و با وقاره. دوسش دارم خیلی زیاد




 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام





 

عجب هواییه . نوستالژیم درد گرفت. آدم عاشق میشه تو این هوا حتی وقتی که مثل حالا هیچ کس برای عاشقی نیست.

لعنت به این هوا که اینقدر بیهوده دو نفره است