من هنوز بعضی شب ها دراز می کشم توی تختم، پتو رو تا چونه کشیده بالا و تمام صورت از اشک خیس، از ترس لرزان؛ خیره به سقف..

 

 

 

لحظه هایی که انگاربا تک تک سلول های درونی و بیرونی م باز و بی دفاع مصلوب شدم روبه روی یه جریان تند درد، این قدر بی دفاع که هر ضربه یا حتا فوت کوچولویی می تونه مچاله م کنه

 

که خودم تعجب می کنم یهویی از ده دیقه پیش که سالم و سلامت بودم تا حالا چه طور می تونه این حجم از درد از هیچ و پوچ ساخته بشه و یهو این طور تمام دنیام رو غرق کنه

 

لحظه هایی که عین لحظه های تجاوزه، که من ترسیده ی اشک ریزان وحشت زده بی دفاع خیره می شم به سقف، دست هامو مشت و باز می کنم هی، ناخن هامو کف دستم فرو می کنم، درد که بالا می زنه شاید یه ناله ای چیزی هم از گلوم دربیاد از زور این همه بی منطقانه به ها رفتگی

 

و همون جور که می دونم هیچ کس و هیچ چیزی الان نمی تونه کمکم کنه و همین صرف حس راه فرار نداشتنه، این حس تنهایی مطلق نومیدانه ی ازلی ابدی کافیه تا آدم رو منهدم کنه، منتظر می مونم تا حمله ی مزبور تموم بشه

 




در ادامه‌ی بدخوابی و بی‌خوابی شب قبلم از خواب می‌پرم یهو. اتاق تاریکه، نمی‌تونم بفهمم ساعت چنده. بدنم درد می‌کنه. یه‌کم جابه‌جا می‌شم موبایلم از معلوم نیست کجام می‌افته بیرون بغل دستم. هنوز گیجم که این‌جا کجاست و در چه برهه زمانی مکانی تاریخی به‌سر می‌برم. به موبایلم نگاه می‌کنم که ببینم ساعت چنده، خاموش شده. کم‌کم شروع می‌کنه یادم اومدن که معلوم نیست چرا حالم بد شده‌بود، که متوهم شده‌بودم، که دو تا قرص خورده‌بودم اما خوابم نمی‌برد، ترسیده‌بودم،‌ هی از تو خونه صدای قدم و از پشت سرم صدای نفس می‌شنیدم

....




 

 

خدایا؛ جای سوره ای بنام عشق در قرآنت خالیست !!! که اینگونه آغاز 

 

شود:قسم بروزی که قلبت را میشکنند . . .و جز خدایت، مرهمی 

 

 نخواهی یافت

 




 

به بعضیا باید گفت:

شما که اینقدر بارتونه

دیسک کمر نگیری یهو....




 

(با تمام احترامی که براتون قائلم)

استارتیه برای ریدن به طرف مقابل!!!




 

تنبلی می‌کنم، برای فرار از هرچیز ناخوشایند، شبیه بچه‌ای که مشق شبش مانده و پشت‌هم قول می‌دهد که یک ساعت دیگر می‌نویسد و این یک ساعت، یک ساعت‌ها، هی به آخر شب نزدیک‌ می‌شوند و می‌دانی که، اولش خوب است و گور بابای مشق نانوشته، اما کم‌کم چنان همه‌چیز آغشته به اضطراب می‌شود که دیگر هیچ‌کدام از لذت‌هایی که جایگزین مشق نانوشته بودند، طعم لذت ندارند




 

قلب قدرت‌مندترین عضله بدن است؛ از آن استفاده کن.




عیب دیگر زندگی این است که نمی شود رویش فتوشاپ نصب کرد. فتوشاپ همان چیزی ست که می تواند حقایق را تغییر دهد، زشتی ها را زیبا کند و به رنگ ها روح ببخشد. فتوشاپ می تواند نقص ها را بپوشاند، چین و چروک های پیری را از بین ببرد و لبخندها را اصلاح کند. با فتوشاپ می شود آرزوها را تبدیل به خاطره کرد. می شود به جای ماه ها رژیم و نخوردن سیب زمینی سرخ شده و کیک خامه ای و  بی مقصد دویدن بر روی تردمیل، با چند کلیک چربی های اضافه را دور ریخت و زرت لاغر شد اگر فتوشاپ در زندگی واقعی کار می کرد همه چیز آسان تر بود. می شد بیماری و درد را «کات» کرد و جایش آرامش گذاشت




 

بعد این همه تنهایی خیلی خوشحاله که حالا دور و برش پره

شنیدم صبح به مامانش گفته یادتون نرفته که امشب کجا دعوتیم؟

حالا تمام انرژیشو جمع کرده توی مسابقه خیالیش با عمه و دختر عموش چیزی کم نیاره

واستاده جلوی ایکس باکس و با تموم انرژی توپ انتزاعی بولینگ رو پرت میکنه اما اون جعبه دیجیتال ظاهرا با هوش تر از این حرفاست میفهمه حرکتش زیادی غیر حرفه ای بوده با اینکه امیر علی تمام تلاشش رو کرده بوده باز توپ نمیخوره به مهره ها یا نمیدونم اسمش چیه ها

حرکتاشو زیر نظر گرفتم

بغ میکنه خودشو پرت میکنه رو مبل زیر لب دعا میکنه

خدایا خدایا کمکم کن از اینا ببرم دیگه.... 




 

جسارت و صراحتش را پیدا کنم که بردارم و تمام آدم‌های کم‌هوش را از شعاع سیصد کیلومتری زندگی‌ام خط بزنم. تحمل حماقت آشکار و پنهان برایم غیرممکن شده؛ حتی در مسائل کم‌اهمیتی مثل خرید روزمره یا اظهارنظر معمول درباره‌ی ترافیک شهر

 وقتی میانگین هوش اطرافت از حدی بالاتر رفت تحمل کم‌هوش‌ها سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود

 




 

تو حکم روزه ای برای من

که هیچ وقت افطاری نداری

حتی عید فطر هم

و من آن مومن عاشقم. روزه دار نگفتنُ ندیدن ُ خواستن اما به لب نیاوردن. از ترس شکستنت




 

زندگی همینه دیگه ، مثل قمارخونه می مونه.می بری ، می بازی . ولی آخرش همیشه قمارخونه س که برنده نهائیه و این معنی اش این نیست که به تو خوش نگذشته

         وودی آلن




 

چه زیبا میگفت آن پیرمرد

این روزها راحت میتوان آدمها را خرید

اون چیز که خریدنش سخته مرغ و گوشت و برنجه




 

 

قرار ناگفته‌مان این بود که وقتی تو می‌پرسیدی «حالت خوبه؟» و من پاسخ می‌دادم «سوال بعدی!»، یعنی «حالم خوب نیست؛ اما بیا درباره‌اش حرف نزنیم"

 

.حالا آخرین ساعت ِِ روز است؛ شب است. تو بیا یکی از آن سوال‌های بعدی را بپرس

 

 

 




 

موندم حیرون. سرگردون. نمیدونم چی کار کنم.

کاش میشد زمان بر میگشت به عقب. همون موقعی که تازه شروع کرده بودم تو ایران تو دانشگاه درس خوندن.

زندگیم میدونستم حد اقل تا چند سالی برنامه داره. الان یه جورای حس میکنم موندم وسط زمین و هوا...

حس بدی دارم




 

حالا هی دارم میگم بار الها این چی بود بر ما نازل کردی؟ با این حجم غم زمانه حالا من به این طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

آخه این چه انگولکی بود مارو کردین اگه دین ندارین حد اقل آزاده بودین بچه مردم رو وسوسه نمیکردین حالا من که کلا بیخیال شده بودم حالا این کک رو انداختن اندر تنبان ما ما هم هی دست و دلمون میلرزه هی میگیم تقوا پیشه کنیم بیخیال امتحان رزیدنتی بشیم اما باز به ابروش نگاه مکنم و محراب به لرزه در میاد.....خلاصه زندگیمون مختل شده.

چند شبی هم هست که هر چه خودمونو پیش پیش میکنیم خوابمون نمیبره از قضا جغدی در من بیدار است




خواندن یا نخواندن مسئله این است.....سوال




 

 

...بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم

 

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند .نمیگذارم ..نمیخواهم

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم

  

                   (جودی آبوت) 

 

 

 




 

 

تو را باید به عنوان یک داروی ضد افسدگی safe به FDA معرفی کنم




 

تنهایی یعنی: یه پَر از تو بالشت بکشی بیرون... 
هیشکی نباشه بکنی تو دماغش 
والا ..!! 

 




 

 

جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم

 

 




هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !


خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ، خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کتد .

 خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان ببیمارستان میبرد .

خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم" است !!

خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو !!

خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !!

خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر !!بخوابی !!




 


دکتر می گوید دهانت را باز کن. می گوید این طوری نه، گنده باز کن! باید دندان عقلت را بکشی. 
به این فکر می کنم که تو، چقدر شبیه بودی به این دندان عقلی که دکتر می گوید. پوسیدگی نداشتی ولی سیستم من را ریخته بودی به هم و جای بقیه را تنگ کرده بودی

دندانم مقاومت می کند، لثه ام هم. نمی خواهند از هم جدا شوند، بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی... . .....

..... اشکم می ریزد از گوشه چشمم. دکتر می پرسد خوبی؟ با سر اشاره می کنم که یعنی آره، می گوید: نباید درد داشته باشه با اون همه آمپول بی حسی.
دهمین گاز استریلی است که چپانده ام توی دهنم، خونش بند بیا نیست. دست هایم شده اند یک تکه یخ، سرم داغ است، گیج می رود و درد می کند، دهانم طعم خون می دهد، حرف نمی توانم بزنم، می خواهم صد سال سیاه جای بقیه باز نشود!
گریه می کنم. همکارم می گوید درد می کنه مگه؟ سرم را تکان می دهم. دلم می خواهد بگویم «هنوز هم آره» ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید «آره»، نه بیشتر.
دکتر می گوید که یخ بگذار روش، می بنده خون رو. نه دکتر، فایده ندارد، من قبلاً، سال ها قبل امتحان کرده ام، یخ هم جواب نمی دهد... طول می کشد... زمان می برد... .
همکارم می گوید: لابد تو بدزخمی، من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد، بسته شد، تو دو روز ونیم است که کشیدی، هنوز مثل ساعت اولش خون می آید. چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که یعنی آره ... .
دکتر می گوید دهانت را باز کن، باز می کنم. می گوید این طوری نه، گنده باز کن! می گوید: ببین، هم زخمش بسته شده، هم اینکه چه تر و تمیز جای بقیه باز شده.


"" جای خالی اش هنوز درد می کند""
... دکتر نمی داند.






اعظم ایرانشاهی




 

هر استاتوسی که به "مخاطب خاص" نوشته میشه چندین مخاطب" نیمه خاص" رو میپرونه و هرگز مورد توجه "مخاطب خاص" قرار نمیگیره.




 

این کبوتره هم اومده نشسته لب پنجره من داره پر هاشو یکی یکی مرتب میکنه




یه چند شبه پشت سر هم تو خواب مهمون دارم

دیشب همه هم کلاسی های اکراینمو دیدم

شبنم با متلکهای همیشگیمون اون کل کل کردنها و رقابتهای بچهگانمون...

امیر با موهای فر فریش و لبخند همیشگی و چهره بیتفاوتش....

سیما با خط چشم از روی دماغ تا پس گوشش برای  بدست آوردن توجه پسرا....

.نیلوفر با حرفاش با در عین خونسردی حرف زدناش و مسخره بازیهاش و خندونش از ته دل. یادمه اینقدر میخندند منو که دل درد میگرفتم...

گلناز با موهای قشنگش و تند تند حرف زدناش و برادرش که با اینکه ازش کوچیکتر بود اما همیشه میخواست ادای برادر بزرگتر رو در بیاره

همه بودن




خانم کوچیک رفته ممل آمریکایی شده بعد هر شب که باهاش چت میکنم میگه دلم تنگ شده. میخوام زودتر بیام...( با اینکه دلم براش خیلی تنگ شده میگم خفه شو اینجا مگه چه خبره؟) 

از طرف دیگه اعتماد به نفسش رو از دست داده میگه ما هر کار کنیم باز معلومه جهان سومیم..

( هییی دختر میدونم چی میگی...)افسوس




 

ادمها بازی کردن رو دوست دارن

 این تو هستی که انتخاب میکنی

 هم بازیشون باشی.....

یا اسباب بازیشون....