خدایا من دوباره دارم میشم همون آدم گند دماغ عصبی که قبلا بودم.

و این به لطف بازگشت بنده به آغوش گرم خانواده است. 




اره داداش اینجوریاست. من توی همچین جایی زندگی میکنم....

دیگه نزدیکه 2 ماهه که باهاش قهر کرده. از قبل از اینکه مامان بره مسافرت...

تمام این مدت مامان نازشو میکشید بوسش میکرد مواظب غذا خوردنش یا نخوردنش بود تازه روزی هم که داشت میرفت غذای مورد علاقشو پخته.اما ایشون همچنان تو قهر بودن. که چی؟ که نمیتونه به اعتقادات همسرش احترام بزاره که همین

اما حواسش هست مامانو سر موقع ببره کلاس زبان سر موقع بره دنبالش بیارتش خونه

اگه ما با مامان بحث کنیم یا صدامون بالاتر بره یواشکی میکشه تو اتاق که یعنی چی این طرز صحبت؟ مامانته. خجالت نمیکشی؟

اما همچنان خودش باهاش حرف که نمیزنه هیچ جواب سلامشم نمیده . مامان که از مسافرت برگشت دوید سمتش که نمیخوای رسیدن بخیر بهم بگی؟ باز صورتشو کرده اونور که یعنی هنوز قهره.

امروز منو کشیده کنار میگه برای تولد مامانت چه برنامه ای داری؟ 3 تا تراول داده به من که یه چیز خوب بخری ها....

خوب الان این یعنی چی؟

قهری؟

آشتی هستی؟

دوسش داری؟

حالت ازش به هم میخوره؟

تکلیف چیه پدر من؟

چرا مردا نمیتونن حرف بزنن عین بچه آدم؟ چرا میخوان همه عقایدشونو تحمیل کنن؟

 

 




 

       آنهایی که بی عاطفه هستند

        روزگاری بسیار عاشق بوده اند




 

یادت عادت است.
همین روزها ترک میکنم...
مثل سیگار که ماهاست نخ اخریست که روشن میکنم!!




 

بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!!
ولی بعضی حرفارو،نه میشه گفت،نه می شه خورد!
می مونه سردل! میشه دلتنگی! میشه بغض! ... میشه سکوت! میشه همون وقتایی که خودتم نمی دونی چه مرگته !!!




 

 

آرامتر سکوت کن. صدای بی تفاوتیهایت آزارم میدهد




 

دلم برای مامانم تنگ شده. خیلییییناراحت




 

من میبندم و تو باز میکنی

من دل را به مهرت

تو من را از سرت




یک دسته از ادم ها هستند که ترازویشان را توی دوستی در حال تعادل قرار داده اند. بی کوچکترین خطایی.
رباتی می شوند با برنامه ای عینا شبیه به خودت و هیچ تلاش و خلاقیتی فراتر از این برنامه انجام نمی شود.
اس ام اس بزنی. اس ام اس می زنند.
زنگ بزنی. زنگ می زنند.
میس کال بیندازی. میس کال میندازند.
نامه بنویسی. نامه می نویسند.
بگویی :" دوستت دارم." می گویند:" دوستت دارم."
دعوا کنی. دعوا می کنند.
قهر کنی. قهر می کنند.
هدیه بدهی. هدیه می دهند.
خوشحال باشی. انرژی می دهند.
غمگین باشی. غمگینترت می کنند.
جواب میس کال ندهی. جواب میس کالت را نمی دهند.
برایشان لایک و کامنت بگذاری. برایت لایک و کامنت می گذارند.

بعد یک جا چشم هایت را باز می کنی و می بینی بیشتر تو بودی که برای حفظ رابطه تلاش کرده بودی و طرف مقابلت تنها آینه ای در برابر تو بود. تو که خسته شوی. تو که کم انرژی شوی. تو که برای چند لحظه خودت را پشت اتفاقی پنهان کنی. تو که از اتفاق کوچک یا بزرگی دلخور شوی. تو که شلوغ شوی. می بینی آدم ها نیستند. رفته اند. شاید رفته اند تا ربات یکی دیگر شوند

 




 

این روزها دختر پدرمون شدیم. دوتایی با هم میریم ددر.

از بیرون که میام در میزنم در رو که باز میکنه میگه همین جوری ما در رو برای کسی باز نمیکنیما ... عوارضش رو بده بعد بیا تو. میبوسمش تا رام بده تو خونهقلب

دوسش دارم خیلی زیاد




 

من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می کند
منطق او، حتی از حماقت من هم احمقانه تر است

شاملو




 

امروز آخرین روزی بود که من به صورت آکادمیک میرفتم دانشگاه.

امروز همون روزی بود که چند سال انتظارش رو کشیده بودم. همون ته که فکر میکردم باید بهش برسم همونی که همیشه میگفتم یعنی میشه یه روز منم...

حالا هست.

اما

دلم تنگ میشه

دلم برای همه این روزها با تمام سختی ها و دغدغه هاش تنگ میشه....

بهتریت دوران زندگی من... دوران دانشجوییم بود




 

اگر بیش از حد وقت خود را ؛
صرف بودن با کسی کنید ،
که با شما مانند یک گزینه رقتار می کند !
شانس یافتن کسی که با شما مانند یک اولویت رفتار کند را ،
از دست خواهید داد ... !!!




 

نه …
همین که هستی کافی نیست!
نمی دانی این « فقط بودنهایت » چقدر آزارم می دهد!
گویی که معلق در میان ِ نبودن های کابوس وارت ایستاده ام.
همین که هستی کافی نیست!
من تو را لبریز از خودت می خواهم…
با تمام نفس بریده گی هایت وقتی که سنگینی نام ِ مرا صدا می زنی
وقتی که هجوم ِ نگاه غریبانه ات، قلعه ی قلب ِ سنگی ام را بی هیچ مقاومتی تسخیر می کند.
نه! همین که هستی کافی نیست!
من تو را شبیه خودت می خواهم…
شبیه لحظه هایی که دلبرانه آغاگر ِ دلواژه های شبانه ام می شوی




 

So many people enter and leave your life! Hundreds of thousands of people! You have to keep the door open so they can come in! But it also means you have to let them go!




 

چشم‌‌به‌راه تو، مدام خانه را «ریفرش» می‌کنم

مامانمون رفته اند مسافرت .ده دوازده روز دیگه بر میگردن. وقتی نیست انگار هیچکی خونه نیست.ناراحت

چقدر دلگیر تر میشه این غروبهای جمعه بی تو.




 

 

 
آغوش تو
چتر نجات من است؛
چرا باز نمی‌شود؟