مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات کتابى که باد ورق مى زند،
  آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

فرصت کم است

کاش به همین تاریخ دو ماه بیشتر دوام میاوردی. که حداقل من تولدت رو بهت تبریک بگم. آخه آخرین بار گله کرده بودی که هیچ وقت بهت تبریک نگفتم ....

چقدر تلاش کرده بودم امسال یادم نره.

رفتی و رو سیاهیش موند برای ما.....گریه 




'

هیچ کس دیگر مثل او نمی شود

حتی خودش....




 

به دعوا عادت ندارم. به صدای بلند. جیغ و داد. بدتر از همه، به شنیدن ناسزا. تا یادم می‌آید هرجا جدالی بوده من فرار کرده‌ام.  اگر هم جنجالی در حضور من رخ داده فضا را ترک کرده‌ام. بدنم یک واکنش ثابت نشان می‌دهد به دعوا. صدا که بالا می‌رود و فحش پشت فحش رها می‌شود، شروع می‌کنم به لرزیدن. یک لرز غیر قابل‌ کنترلی که انگار از درونی‌ترین اعضای بدنم نشات می‌گیرد. انگار ناگهان تمام رگ‌هایم را از خون گرم خالی و با آب و یخ پر کرده باشند. با بند بند تنم می‌لرزم و گاهی تا ساعت‌ها بعد از فروکش جنجال هم آرام نمی‌گیرم




 

هنوز یادم است بوی عصرهای تابستان را. امتحان ها تمام شده بود و کتاب ها و جزوه ها را پاره کرده بودیم توی حیاط مدرسه. که یعنی خداحافظ درس. خداحافظ تاریخ، کریم خان، ناصرالدین شاه. روز آخر جمع شده بودیم دم در مدرسه٬ یک فیلم ۲۴ تایی دوربین را تمام کرده٬ یکدیگر را با لباس های یک شکل سورمه ای در آغوش کشیده و قطره اشکی ریخته و گفته بودیم بای بای. خداحافظ تا مهر. تا سال جدید تحصیلی. بعد دویده بودیم سمت خانه هایمان که بوی کولر می داد و می شد گرمای روزهای آخر بهار را همان جا کشت و تکیه داد به دیوار خنک خانه و لیوان شربتی پر یخ را تا ته سر کشید. چند ماه تعطیلی در انتظارمان بود. چند ماه بازی و روزهایی که دیگر از ساعت ۷صبح شروع نمی شد.

هنوز یادم است عصرهای تابستان را. پارک ته کوچه پر می شد از آدم ها. بچه ها سوار بر تاب، گاهی نزدیک زمین و گاهی در آسمان. بزرگترها دور استخر و روی نیمکت های زرد. هر روز نزدیک ساعت ۶ بود که تلفن زنگ می زد. همه می دانستیم آن طرف خط کیانا است که گوشی را به دهانش چسبانده و با صدایی آرام می پرسد «آماده ای؟» آماده بودم. پارک بخشی جدا نشدنی از روزهایمان بود. قبل تر ها برنامه تفریحی با اسکیت و دوچرخه روی آسفالت کوچه شروع می شد و بعد می رسید به پارک و زمین بازی. بزرگتر که شدیم دوچرخه ها را فرستادیم به بخش بایگانی و قدم زدن در پارک و نگاه کردن به آدم ها را جایگزینش کردیم. همان موقع هم کوچک بودیم. آنقدر کوچک که فکر می کردیم هرگز به سن آن دخترکان ۲۰ ساله نمی رسیم. آن دخترکان ۲۰ ساله با لب هایی پر رنگ و چشم هایی خمار که نگاهشان قفل می شد روی پسرهای قد بلند و دیگر سال ها بود سمت سرسره های دایناسوری و هلیکوپتری نمی رفتند.

عصرهای تابستان طعم یخمک و یخ در بهشت با طعم لیمو و آلبالو می داد و صدای قرچ قرچ خرد شدن یخ زیر دندان ها. عصرهای تابستان پر بود از دست های نوچ و صف های طولانی جلوی آبخوری پارک. این ها همه طعم و صدا و حس تعطیلات بود. تعطیلاتی لذت بخش که بعد از چند وقت دل آدم را برای مدرسه تنگ می کرد. برای پوشیدن یونیفرم سورمه ای و تا زدن آستین ها تا روی آرنج و چرت زدن سر کلاس عربی و ریاضی.

این بوی کولر است که آدم را هول می دهد لای خاطرات




 

کسی یک‌بند یادم می‌آورد که نجنگیدم، طاقت نیاوردم، و قبل از آن‌که کشته شوم، مُرده‌ام.

پاسخی  ندارم  کسی، یکی دیگر، مهربان‌تر، آرام در دلم زمزمه می‌کند که «نه هر درخت، تحمل کند جفای خزان».

 




 

بکشی دست روی تنهاییش

بکشد دست از تو و دنیایت

واقعا عاشق خودش باشی

واقعا عاشق تنت باشد




 

نیمه ی گم شده ی من باید یه آدم خیلی ولگردی باشه که تا الان پیداش نشده...یه همچین آدمی به درد زندگی نمیخوره...اصلأ بره بمیرهنیشخند