آدم خیلی وقت‌ها می‌داند از پس کاری که باید برنیامده، می‌داند نتوانسته، می‌داند نصفه‌نیمه بوده، اما آرزو دارد یکی، بگوید حواسم هست. 

مشتاق یک «حواسم هست» ساده است، به زبان رمز.

می‌خواستم بگویم گاهی قلب خیلی سنگین است، چون جهان با همه‌ی دوست داشتن‌ها و خندیدن‌ها و گریستن‌ها، خالی‌ست، از آن لبخند ِ من و تو می‌دانیم یعنی چه، از آن لبخند سبک‌باری، سبک‌بالی، بدجوری خالی‌ست.

 




 

اشتباه کردن پیش بعضی آدم‌ها، هرچه‌قدر هم عزیز باشی و باشند، ترسناک است.

آن لحظه‌ی اشتباه کردن، هم غم‌ت این است که اشتباه کردی، هم این‌که می‌دانی این اشتباه هم می‌رود توی پرونده‌ات، و هر لحظه، بعد از هزارسال حتی، امکان یادآوری‌ش هست.

انتظار فراموشی نیست، ذهن، قلب، در نگهداری زخم، در به یاد داشتن و به یاد آوردن و به باد دادنت، بی‌رحم است.

اما چشم‌پوشی، این چشم‌پوشی، به زبان، به رو نیاوردن




 

گاهی خیال می‌کنم همه‌مان داریم توی یک انفرادی زندگی می‌کنیم، چراغی با نور فلورسنت زشتی همیشه روشن، چشم نامحرمی همیشه کنج دیوار.




 

از دنیای شما چیزی نمی‌دانم، جز این‌که دانایی باید که آرامش با خودش بیاورد.

اگر می‌دانی و هنوز جایی که باید، سکوت نمی‌کنی، اگر هنوز حوصله‌ی جدل داری، اگر یادت نمی‌ماند که بعد از هر بحثی، چه خالی و پوچی ِسنگینی دارد بی‌نتیجه‌گی و دل‌گرفتگی و خستگی، اگر می‌دانی و هنوز برای اثبات دانسته‌هایت بال‌بال می‌زنی، هنوز نمی‌دانی.




 

بالاخره اون لحظه تاریخی که یه عمر منتظرش بودم و یه عمر براش زحمت کشیده بودم به وقوع پیوست. مراسم دفاع با کلی استرس با نمره 20 پشت سر گذاشته شد