خوابــــهایم بوی تن تــو را می دهـــد !

نکنـــد ،

آن دور تــر هــا
...
نیمــه شب ،

در آغوشم می گیـــری ؟




 

گیرم که تمام ِ پیک و خشت و خاج های من آس ! بگو چه کنم.. وقتی تو حُکم به <دلی> میکنی که دست ِ توست ...!




 

بیا جایمان را با هم عوض کنیم ...
دلم لک زده برای اینکه کسی عاشقم باشد ...!




!
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی. آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند. دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی. آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه. آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی. آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند. آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست. آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی. آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند. همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه




 

بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت به نسبتی سخت و لرز آور

بهای هر ساعت دلپذیر را با سختی دل گزای سالها...

پشیزهای تلخ و پر رشک

و خزانه های سر شار اشک




 

چقققققدر سردمه.

چقدر دلم دریا میخواد

صبح لب دریا

تنها

قدم بزنم.

بدون ترس

محتاج آرامش اش هستم




بگو سرگرم چی بودی که اینقدر ساکت و سردی؟

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی




 

لابد یه لحظه هایی هم توی رابطه هست که، یهو می فهمی اگه بخوای بری، کسی نگهت نمی داره.
حتا سعی شم نمی کنه.




 

بال‌هایم التیام یافته بود، اما من پرواز اولم را به یاد نداشتم. در امتداد خیابان تنها با بال‌هایی که به تازگی التیام یافته بودند، راه می‌رفتم. مرا کسانی که بال نداشتند، طرد کرده بودند. به هر کس گفتم با من پرواز کنید، سکوت کردند. دچار غم و حرمان که می‌شدم از بال‌هایم پرهای آبی‌رنگ به خیابان می‌ریخت.

 

 

 

دفترهای سالخوردگی، دفتر یکم

 احمدرضا احمدی




 

life long enough to find the right one




 

هر بار که این اتفاق می افتد سردم می شود انگار... فکر می کنم وسط یک بیابان خالی و برهوت ایستاده ام... دستهایم را دور خودم حلقه می کنم... اما فایده ای ندارد... تنهایم و آغوشم برای بغل کردن خودم کافی نیست...

این روزها دلم یک آغوش بزرگ و امن را می خواهد... دلم می خواهد آن تو گم شوم و هیچ اثری از من نباشد...




 

شانس یک بار در خانه ادم را میزند
بدشانسی دستش را از روی زنگ بر نمیدارد
بدبختی هم که کلید دارد