نه دیگه.

من توانایی هندل کردن سه تا عروسی اونم پشت سر هم رو ندارم. نه به اینکه سال تا سال هیچ خبری نیست نه به اینکه سه تا پشت سر هم دعوت میشم.

متاسفانه هیچ کدومش رو هم نمیشه پیچوند. همه دوستای صمیمیم هستن.




 

درست متر کن ! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو !




 

بعضی از آدمها هر چه بیشتر بهشون محبت کنی، بیشتر ازت دور می شَن.




 

جدا که شدیم
هر دو به یک احساس رسیدیم
تو به “فراغــــــت”
من به “فراقــــت”
یک حرف تفاوت که مهم نیست ...




 

این روزها شیر هم راضیست با دمش بازی کنند ، نه با دلش !!!




 

هر وقت تنها رفتم شهر کتاب بدونین یه جای کار میلنگه.

یه وقتایی که خیلی تِنس و غلیظ ‌ام یه جاهایی هست که  در کسری از ساعت رسمن مودمو عوض می‌کنه
خوب و خوش و رقیق می‌شم واسه خودم
ردخور هم نداره
امروز از اون روزا بود . رفتم قدم زدم. دونه به دونه کتابها رو دیدم. دفترچه های رنگی.... خودکارای خوشگل... سی دی های موسیقی جذاب.

شمعها.... وای من عاشق شمع روشن کردنم. شمعهای خیلی جالب....

مجسمه های ...اسمشون یادم رفته اما خودم یکیشونو دارمچشمک این مجسمه ها با آدم حرف میزنن. خیلی ساده ان. اما فوق العاده ان توی انتقال حس ها

توی هوای خنکش راه بروی و فکر کنی. فکر کنی و آدمهای جالب ببینی. کاش قهوه هم سرو میکردن اون وسط منم موکا سفارش بدهم با تارت شکلات. یک ساعتی کتاب بخوانم.

 اون وقت دیگه هیچی کم نداشت. اون وقت باید منو با اردنگی مینداختن بیروننیشخند




 

به سرنوشت بگویید......
اسباب بازی هایت بی جان نیستند..
آدمند..
می شکنند..
آرام تر...!




 

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم
هرکس که می آیدمسافر است
میشکند هم نمازش را هم دلم را ...




 

به سلامتیه نسل من که خسته شد از بس دزدکی بوسید...

دزدکی حرف زد...

دزدکی در آغوش گرفت...

دزدکی عشق بازی کرد...

دزدکی دوست داشت...

خسته شد....

خسته . . .




 

 

تمام مدت میرفت پشت سر آوا میایستاد دستش رو از روی سر خودش میکشید تا روی سر آوا که ببینه چقدر باهاش اختلاف قد داره. اما اینقدر مغروره که حاظر نیست بپرسه من کی هم قد آوا میشم.چشمک




 

سه تایی نشستیم داریم بازی میکنیم. من و آوا و امیر علی. اشکان شیرینی تعارف میکنه

امیر علی یکی بر میداره بعد میگه: بابا میشه یه بشباق به من بدی؟تعجب

ما همه زدیم زیر خنده.خنده

با یه قیافه جدی میگه هر هر هر. چیه؟ مگه خودتون بچه بودین همه چیو درست میگفتین؟

بعد شاهین گفت :هیچکی خق نداره به عموچه من بخنده . تازه! امیر علی میدونی بابات بچه بود به تیر کمون چی میگفت؟ نیشخند




 

 

همیشه میگن سکوت علامت رضاست ،
اما من میگم نه !!
بعضی وقتها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی . . .
بعضی وقتهام سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری . . .
گاهی مو قعها سکوت یه اعتراضه ،گاهی موقع هام انتظاره.
... اما بیشتر وقتها سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری،توصیف کنه...!




 

 

صرف فعل “دوست داشتن” بسیار سخت است


گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست

...

حالش کاملاً اخباری ست


...آینده اش هم شرطی




 

آدم است دیگر ...!
یک وقتهایی کـِـش ِ درونی اش در می رود ...!

و آن وقت است که دیگر
به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جا
کـِـشش ندارد




 

ما میخوایم بریم شمال اما هوای شمال اومده تهران! چی کار کنیم؟

عجب هوایی شده ...بغل




 

دست‌هایت را باز کن
این تن من است
صد برگ سفید
بدون خط




 

یک معیاری باید باشد این وقت ها که تعیین کند اوضاع واقعا به این بدی است یا من pmsم.




 

خواستن همیشه توانستن نیست ...
گاهی ، خواستن داغ بزرگی است که تا ابد بر دلت می ماند .




 

We spend our whole lives worrying about the future.

Planning for the future

Trying to predict the future

As if figuring it out will somehow it cushion the blow.

But the future is always changing

The future is the home of our deepest fear…

And our wildest hopes….

But one thing is certain: when it finally reveals itself the future is never the way we imagined it




 

امروز یه حال و هوای دیگه ای شده. من رو یاد قدیم ندیما انداخت. اون موقعی که دبستان میرفتم. تمام هفته رو بجز پنجشنبه ها ساعت 3 میامدم خونه. اما پنجشنبه هااااا.

ساعت 12 خونه بودم. نمیدونی چه ذوقی داشت. یعنی 3ساعت بیشتر میتونستم بازی کنم.

از سرویس که پیاده میشدم  هوا آفتاب ملسی بود.بابا معمولا توی حیاط بود و داشت آب پاشی میکرد حیاط رو .حیاط بزرگی داشتیم. اونقدر بود که راحت بشه توش دوچرخه سواری کرد و به در و دیوار نخورد. هر چند که بعدها وقتی بزرگ شده بودم رفتم توش حس میکردم اونقدر هم که به نظر من اون موقع بزرگ میومد.  بزرگ نبوده.

مقنعه ام رو که از سر کوچه در میاوردم خوشم میومد وقتی دارم از بالای کوچه میدوم میام خونه باد سر بخوره لای موهام.

هنوز مانتو و رو کامل در نیاورده میپریدم سوار دوچرخه ام میشدم دور خونه میچرخیدم. آفتاب ولرم. بوی خاک خیس خورده .تعطیلی روز بعد همه دست به دست هم میداد تا این حس برای همیشه ته ذهنم بمونه.

بعد یه روزایی که مثل دیشب باروون حسابی میزنه و باعث میشه هوای فرداش این جوری لطیف بشه برای من مثل فلش بک میمونه به اون روزا




 

 

بعد از مناجات های مشابه هر شبم
که بیشتر حول و حوش تو می چرخد
دلم نمی آید از راه دور بگویم
« شب بخیر »
چند ساعتی منتظر می مانم
...و از همان راه دور می گویم
« صبح بخیر »
... و تو بیدار می شوی آنجا
بی آنکه شنیده باشی


سیروس جمالی




 

وقــتی همه چیز خوب است میترسم !
مـا به لنگیدن یک جای کار عادت کرده ایم.!!




 

 

شاپری، شهریور است
گفتم شاید دوباره هوس رفتن کرده باشی‌
آخر اینطور که میگویند
در این حوالی ساده تر از من برای گم کردن پیدا نمی‌شود...!




 

کنسرت مازیار فلاحی.

 آآآآخ جون فکر کنم این اولین کنسرتی باشه که همه شعراش رو کامل از حفظم. خیییییییییییلی خوشحالم. دوست دارم. خیلی وقت بود منتظر بودم کنسرت بزارهنیشخند

هووورا




 

supporting someone and respecting someone aren`t the same thing.