خدایا.....جایی بهتر از بهشت خلق کن
برای زیر پای مادرم می خواهم.

چند روزه دارم دنبال یه کادوی خوب برای روز مادر میگردم اما یافت می نشود. چه کنم آیا؟




 

این که من می گویم شما، یعنی که تو و همه آن خوبی هایت.




 

آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود
داد می زند که نگذارند برود ...




ساعت دوازده مامانش زنگ زده میگه میشه ساعت وازده و نیم بیایین بیاین مدرسه آوا

دخترم کافی شاپ زده.!

میشه خواهش کنم از دخترم خرید کنین؟

حدود ساعت یک میرسیم دم مدرسش اوووووووووووووووه چه غلغله ایه

همه بچه های مدرسه یه غرفه زدن هر کسی یه چیزی میفروشه یکی آش میفروشه یکی شیرینی،

یکی ساندویچ ،یکی دست بند، یکی گردنبد، یکی جعبه کادو، اون یکی پاستیل . آوا خانوم ما هم کافی شاپ زده توش کیک سرو میکنه با انواع و اقسام کافی.

وقتی ازش میخوام یه برش کیک بهم بده با یه ظرافت خواص برام یه تیکه میبره تزیینش میکنه میده دستم میگه قابل نداره ٨٠٠ تومن میشه. تو حراجه هااااا.

نمیدونی با چه شور و شوقی هر کدوم سعی میکنه وسایل خودش رو بفروشه یکی جایزه تعیین کرده اون یکی ارزونتر کرده یکی میگه اگه اینقدر خرید کنین تو قرعه کشی شرکتتون میدم. همه والدین و عمه و خاله و دایی های بچه ها هم اونجان دارن از بچه ها حمایت میکنن و خرید میکنن.

آخرهای برنامه قیمتاشون تا یک چهارم کم میشه همشون دارن داد میزنن آتیش زدم به مالم. دیگه حتی کار به یکی بخر سه تا ببر هم میکشه.

تازه هر کدوم تا یه پولی در میاوردم زودی میرفتن از غرفه های دیگه خرید میکردن.

یکیشون خیلی با مزه بود داشت مامانش رو تهدید میکرد که اگه از فلانی خرید کنی دیگه اسم منو نیارهاااا.

دنیای خوشگلی بود. خیلی خوشم اومد. کوچولوی ما چه زود بزرگ و خانم شد.

 




 

این وبلاگ مخاطب خاص ندارد. بی خود خودتون رو تحویل نگیرین. کامنت خصوصی هم نذارین.

بد بختی گیر کردیمااااااااا




 

برگرد... "یادت" را جا گذاشتی ... نمی‌ خواهم عمری به این امید باشم که ... برای بردنش برمی ‌گردی...!!!




 

صــولا آدم هـایی که ارزش دوسـت داشـتـه شـدن را نـدارنـد درسـت هـمـان آدم هـایـی هـسـتـنـد کـه مـا مُـصـرانـه سـعـی مـی کـنـیـم دوسـتـشـان داشـتـه باشـیـم قـانـون حماقت ما نـیـازی بـه اثـبـات نـدارد




 

همچین شبهایی آدم دلش میگیره وقتی بارون بند نمیاد و کنسرت سهراب پاکزادهتوی تهران و من خیییییییییییییییییلی دلم میخواست برم. این آخر نامردیه.




 

 

 


پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد!
مظلومیت خاصی دارد!
باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!
در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد!
نه پر و بال و ریخته اش




در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک، بزرگ شد

در آن سرزمین خورشید در حال غروب است




 

آدم نمی تونه صاحب یه آدمیزاد بشه . چیزی که مال آدم نباشه نمی شه گفت اونو از دست داده . فرض کن اون مال تو بود . آدم می تونه کسی رو دوست داشته باشه که بدون وجود اون هیچی نباشه؟ تو راس راسی همچه آدمی را می خوای؟ کسی رو می خوای که وقتی بذاری از در خونه بری بیرون از هم متلاشی بشه؟ نه نمی خوای ، مگه نه؟ اونم اینو نمی خواد . داری همه زندگیتو... به پاش می ریزی . همه زندگیتو ، دختر . و اگه زندگیت اون قدر واست کم ارزشه که به همین راحتی می خوای ولش کنی و واگذارش کنی به اون ، چه جور ممکنه اون واسش ارزش بیشتری بذاره؟ ارزشی که اون به تو می ده نمی تونه بیشتر از ارزشی باشه که خودت به خودت می دی...!

سرود سلیمان / تونی موریسون




 

تقدیر، تقویم افراد عادی است
ولی تغییر، تدبیر اشخاص عالیست




 

آدم‌ها از آن‌‌چه در وبلاگ‌شان می‌نمایند، سالم‌ترند
به‌خدا




 

در عشق آس هایتان را همان اول بازی کنید، کمی که بگذرد کسی دیگر با یک ورق دو لوی حکم بر این رابطه پادشاهی میکند.




 

عادت این قبیله است؛ دور آتشی که تو میسوزی، می رقصند !!




 

شانس نام مستعار خداست آنجا که نمی خواهد امضایش پای داده هایش باشد




 

بعضی ها به پای هم پیر می شوند ....و بعضی ها به دست هم




 

مثل حشره ای که افتاده باشد توی ظرف عسل ...

نه به عمق می رود نه نجات پیدا می کند ...

چسبیده ، میفهمی؟!




 

Happiness is having a large, loving, caring, close-knit family in another city. / George Burns
*
خوش‌بختی یعنی داشتن یک خانواده بزرگ، بامحبت، دل‌سوز و یک‌‌دل، در یک شهر دیگر. / جورج برنز




 

تو را آرزو نخواهم کرد، هیچ وقت! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی، با دل خود، نه با آرزوی من ...




 

دل کندن اگر کار آسانی بود ، فرهاد به جای بیستون دل میکند




 

باران باشد .. تو باشی .. یک خیابان بی انتها باشد .. به دنیا می گویم خداحافظ !!




 

باید بدونی داری چرا به یه انتخابت "نه "میگی زیرا بعدا دلایل "اره گفتنهات ممکنه شل بشه و اون وقت اگر "نه" های مطمئنی نداشته باشی ، فرو میریزی"




 

امروز یهو دلم هواش رو کرد شاید تو این سالها اولین بار بود اینقدر دلتنگش میشدم. زنگ زدم برم ببینمش. اما کسی خونه نبود.

عصری زنگ زده به موبایلم بی مقدمه میگه:

_عمه بهت پز بدم؟

_بگو عزیزم.

_تیز هوشان قبول شدم.

انگار دنیا رو بهم داده بودن. قبلنا خیلی از دلشوره اش گفته بود که اگه قبول نشم چی میشه؟ فلانی قبول شده من که از اون کمتر نیستم...

میخوام مامان و بابا رو خوشحال کنم.

میخوند

خوب میخوند

حقش بود.