ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد.
دوباره دوام می آوَرَد؛

اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است




اخر هفته پیش دسته جمعی رفته بودیم شمال. شب همه بیرون بودیم که مامان فسقل میگه بریم ویلا آتیش روشن کنیم میچسبه.

داداش زاده در پاسخ مادرشون جواب دادن مامان یه آتیشی برات درست کنم جیگرت بسوزه!!!!

ما که زدیم زیر خنده با تعجب به باباش میگه حرف بدی زدم؟؟

پ.ن: امیر علی ۵ سالشه هنوز معنی خیلی حرفا رو درست نمیدونه، اما خیلی ناز حرف میزنه.اکثرا حرفاش به سن و سالش نمیخوره




 

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

نشسته‌ام شاید که فالم تعبیر شود




هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با

او روبرو شدی، مراقب باش که...

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ

 

سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن

 

 روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را

 

 به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و

 

 

مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین

 

 میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش

 

 

 را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن

 

 که یار و همدم ابلیس است.

 

 

 مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت

 

 میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

 

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به

 

 چشم.

 

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به

 

 قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در

 

 حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....

 

گفتم: به چشم.

 

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز

 

 زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را

 

 نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به

 

سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه

 

ویل باز میگریختم.

 

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از

 

 احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که

 

نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس

 

 می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد

 

 بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

 

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین

نشست...

 

به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر

 لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و

 

دردم را بگویم،  میدانست.

 

با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی

 مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو

 

غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی

 که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم

 

برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش

 موجودی را میپرورد؟

 

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.

 پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را

نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر

میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را

 مهیای این دیدار کنم...

 

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس

چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر

راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من

سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را

بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای

 پیشینش را تکرار میکند ...




 

خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟


                                            دکتر شریعتی




 

در یک وضعیت بی‌تصمیمی مطلق به‌سر‌می‌برم. یا نه. در واقع در یک وضعیت بی‌جراتی مطلق برای تصمیم‌گیری گیر افتاده‌ام. هر تصمیمی به معنی از دست دادن یک جزء دوست‌داشتنی زندگی‌ام یا حذف یک رویای عزیز از آینده‌ام است. راستش انگار هرچه عدد عمرم بالاتر می‌رود از دست‌دادن سخت‌تر می‌شود. این روزها با وسواس به داشته‌هایم چسبیده‌ام و نمی‌توانم یکی را قربانی دیگری کنم. از دلم برنمی‌آید.

این حالم خطرناک است. می‌شناسمش. از آن‌ وقت‌هایی است که ممکن است کاملا ناآگاهانه یا نیمه‌خودآگاه، به شیوه‌ی "هرچه پیش آید خوش آید ادامه دهم




 

دلتنگی سخت است.

حق دلتنگی نداشتن، سخت‌تر.




 

راه‌ورسم دوست داشتن هرچیز این است که احتمال از دست دادنش را بپذیری. / گیلبرت کیت چسترتون




انگار سوار یکی ازین سرسره‌های اسپلش‌لند شده‌م. یکی ازین تونل‌های پر پیچ و خم آبی. اول تونل وقتی می‌شینی رو لبه‌ی سرسره، دیگه چاره‌ای نداری جز این‌که لیز بخوری و با کله بری تو تونل. پیچ و خم تونل با خودش می‌برتت. تو اون سراشیبیِ تند نمی‌تونی کاری بکنی. مجبوری خودتو ول کنی و بسپاری به دست جریان تندی که فرصت فکر کردن به‌ت نمی‌ده.

خیالم راحت بود که ته‌ش آبه. فوقش با کله میفتم تو آب، آب می‌ره تو گوش و دماغم، غرق نمی‌شم اما که، شنا بلدم.

همه‌چی تا صرفن یه کانسپت‌ئه، حرف زدن ازش خیلی آسونه. آدم راحت می‌تونه شعار بده که من تو فلان موقعیت چنین می‌کنم و چنان می‌کنم، اما وقتی کانسپت‌ئه تبدیل می‌شه به واقعیت، یه‌هو همه‌چی عوض می‌شه..

برگه رو که داد دستم، انگار وسط تونل آبی یه هو دکمه‌ی استاپ رو زده باشن. چسبیدم سر جام. دور و برم همه‌چی با همون دور تند و سرگیجه‌آور در جریان بود، برای من اما دنیا همون لحظه وایستاد و جریان تند آب با یه صدای آروم شروع کرد از دو طرف بدنم سرازیر شدن. کانسپت‌ئه تبدیل شده بود به واقعیت، در کسری از ثانیه. و من با چشمای خودم دیدم اوه‌اوه، شعار دادن چه‌همه سخته.




 

خدایا حکمت قدمهایی را که برای من بر میداری بر من آشکار کن

تا درهایی را که به رویم میگشایی ندانسته نبندم

ودرهایی که میبندی به اصرار نگشایم




 

تمام ِ ساعت‌های قبل را منتظر ِ واکنشی بودم تا از بی‌تکلیفی ِ احساسی و کلافه‌کننده‌ای که در آن نگه‌ام داشته بود خلاص شوم.
اما اون خوابش برده خیلی راحت.....

من می‌مانم با یک چانه لرزان و التماس به خودم که گریه نکن، خواهش می‌کنم گریه نکن

حالا منم و یه دنیا سوال بی جواب که چرا؟؟؟؟؟ 




 

«خوبی؟» از سخت‌ترین پرسش‌های جهان است.

پرسیدن٬ برای تو ‌که می‌دانی یک چیزی‌ش هست، یا برای او که می‌داند یک مرگی‌ت هست.

«خوبی؟» شجاعت بزرگی‌ست، در برابر این خطر که جوابش می‌تواند لبخند تلخ و نامهربانی باشد، به «ای بابا... چه دل خوشی داری تو!»، یا در بهترین حالت، دروغ.

و من چه‌قدر دوست دارم این «خوبی؟»‌های پاکبازی را که می‌شناسم.

پای تلفن، وسط حرف‌های آسمان و ریسمان، وسط دل‌خجستگی‌های الکی پلکی، میان جمع، وقتی حواست نیست، یا نه، وقتی حواست هست، که یک‌بند حرف بی‌ربط بزنی و حرف اصلی را نزنی... آن «خوبی؟» دست می‌گذارد زیر چانه‌ات، سرت را می‌گیرد بالا، نگاه گریزان‌ات را پیدا می‌کند که هی... حواسم هست.

که خب بچه‌جان، نگو، توضیح نده، آرام باش، من فقط هستم. کنار تو.

و حواسم هست.