“I have fallen in Love”

 

 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام

ای مردمان ای مردمان

از من نیاید آدمی

دیوانه هم نندیشد آن چون در دل انیشیده ام

امروز عقل من زمن

یکبارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا

پنداشت من نادیده ام





 

خدایا این روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم .تنهام نگزار.

ای دلبر معبود ما ای قبله مقصود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

 

“departure fire”




هنوز دیروزها پرسه میزنند این پیرامون

فراموشی می آید پاورچین

خیمه اش را بر پا میکند خاکستری

و هزار بار آتش میگیرد چادرش

از شعله سبز یک یاد




 

چیست این غم و دلگرفتگی غلیظ و عمیقی که گریبانگیرم می شود همه چیز انگار رنگ و بوئی از خاطره پیدا می کند و نفس هی سنگین تر می شود به یاد هر تصویری از دور ها و از نزدیک ها




محبتی که ابراز نتواند شدن

در دل می ماند

در دل می گَندد

در دل غم می شود...

 




 

شکستن دل به شکستن استخوان دنده می‌ماند؛ از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است، اما هر نفسی که می‌کشی، دردی‌ست که می‌کشی. / گرِگ برنت




 

جایی هست بین خواب و بیداری؛ جایی که هنوز می‌شود رویا را به یاد آورد. می‌دانی کجاست؟ من همیشه در همان‌جا به یادت خواهم بود. / ج. م. بَری




 

امتحانام تموم شد

هورررررررررررررررررررررررا




 

همیشه به تنهایی تو حسودی کردم.  به این که تنهایی بلدی با خودت خوش بگذرانی. که تنهاییت سرد و غمگین و فلج نیست. تنهایی تو مردی‌ست پرشور که با پیرهنی تابستانی در کافه‌ای کوچک کتاب می‌خواند و قهوه‌اش را آرام آرام سر می‌کشد. تنهایی من دختری‌ست 13 ساله که دارد منفجر می‌شود.. سرش دارد منفجر می‌شود. دلش دارد منفجر می‌شود. دخترک در همان لحظه که بسیار غمگین است اما پر از شور هم هست. شورِ تجربه کردن دارد. کسی نیست که همپایش شود.

تو از من که جدا می‌شوی خودت هستی. نمی‌لنگی. آدمِ خودت هستی. رفیقِ خودت هستی. بلدی دلت را گرم نگه داری.

من از تو که جدا می‌شوم، بال بال می‌زنم. نفس ندارم. کج و کوله‌ام. زشتم. ملولم. لوسم. صریحم. آزار دهنده‌ام.

. بعد می‌بینم که من هیچ وقت هیچ جا شکل تو نمی‌شوم. خودخواهی من جور دیگری است. تو خودخواهیت یعنی نگه داشتن تنهاییت به هر قیمتی. خودخواهی من یعنی فریاد زدن هرچه که حقم است به هر قیمتی. من برای فریاد‌زدن باید دور و برم شلوغ باشد.

تو که رفتی خودت با تو بود و تنها نماندی. من ماندم و نهیب هر لحظه که بگذار خودش باشد.

من که دارم می‌روم تنهایم. مانده‌ام با نهیب هر لحظه که می‌گوید اگر از تو دور شوم می‌پوسم.

شکنجه از این سخت‌تر نبود؟




 

هر شب شکرانه دعایی به جا می آورم و از یکتای عالم میخواهم

خوب ببینم ٬ خوب بخواهم ٬ خوب باشم  .

به برکت حضور تو من به آرامش رسیدم.  شکاپرک صبورم

دردانه مهربانم لبخدهات به زندگیم  برکت داده

غرور جاودانه ی من .

وقتی که خوابی ...صورتت رو میبوسم  ٬ میبویم .




 

این شکلی نمیشود که بیایی و آدمی را که احساس خوشایندی به تو می‌دهد، به زور جا بدهی توی قالب شوهر...نه.

 اگر پیدا بشود، خودش می‌شود قالب.

می بینی اصلن نمی شود چیزی جز «همسر» باشد. خودت را و خود اش را آن شکلی می بینی. و می بیند.کیف می کنی از اینکه گاهی به شوخی «زن » صدایت بزند...با همان لحن قدیمی ها. می بینی تو که همیشه دلت تنهایی می خواسته،حالا چه همه دوست داری «باش»د... حتا در خصوصی ترین هایت.حتا وقت غر زدن هایت، قشنگ نبودن هایت،کوچک بودن هایت.با هم که باشید،زیاد می‌شوید...بزرگ می‌شوید.حس می کنی دیگر هیچ کس را لازم نداری. بس است. امن است.بدجوری می خواهی خودت را بسپاری دستش. دلت می خواهد بشود همه چیز ات. بشوی همه چیزش. سر و هم سر اش.

 




 

دلم نمی‌خواد الان تنها باشم.

اما الان تنهام.

یه حس بد دارم . فصل امتحانهاست و من دچار استرس مزمن شدم نه حال درس خوندن دارم نه وقتی میخوام تفریح کنم بهم میچسبه!

درس خوندن سختترین کار دنیاست

آدم بیل بزنه امتحان اما امتحان نده




 

 خوب می شناختی ام. می دانستی این وقت ها دلم کوچک و حریص می شود برای نوازش. چقدر جای تو خالی است ...