کم‌کم یاد خواهی گرفت.
که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی




 

بدترین چیز آن است که ندانی از نظر ِ آن که دوست‌اش داری، چگونه‌ای.
ندانستن، همیشه از آگاهی ِ ناخوشایند بدتر است.




خوب بود که می‌شد گاهی ذهن را پاک کرد؛ نه از خاطره‌ها، که از حال-و-هواهایی که به خاطره‌ها چسبیده‌اند و با یادآوری ِ خاطره‌ها دوباره بیدار می‌شوند؛ حال-و-هواها و احساس‌های پیچیده‌ای که نام‌ناپذیرند و آدم را به گذشته‌های‌اش می‌دوزند. اگر می‌شد که پاک کردشان، آدم سبک‌تر می‌شد، شاید.




آینده زمانی نیست که بعدا برسد، چیزی است که در فاصله‌ی زنگ خوردن ِ تلفن تا برداشتن ِ گوشی در آدم اتفاق می‌افتد.

آینده آن بخشی از ابتدای یک دوستی است که شبیه است به مدت زمانی که از خریدِ لباس تا رسیدن به خانه و جلو ِ آینه پوشیدن‌اش طی می‌شود.

 آینده یعنی خرده‌نان‌های جمع‌نشده‌ی میز ِ صبحانه.

 آینده لذتِ نگاه کردن به کفش است، در حالی که به سمت‌اش می‌روی که بپوشی و بروی سر ِ قرار ِ اول با کسی.

آینده شیر ِ آبی است که باز مانده.

آینده تلاقی نگاهمان است .

آینده سوال بی پاسخ من است...

آینده من‌ام که خودم را هی موکول می‌کنم و به تعویق می‌اندازم




 

پروتز آقای حسنی معروف رو هفته پیش سه شنبه تحویل دادم.

امروز اومد برای fallow دندونها به قدری سیاه شده بود که دیده نمیشد.

میگم با این چیییییییییییی کار کردی؟ میگه هیچی به خدا من هر شب مسواک زدم

میگم سیگار میکشی؟

میگه 1_ 2تادر روز 

میگم با یکی دوتا  این جوری نمیشه که.

میگه یکی دو بسته خانم دکتر




 

گاهی گمان نمی کنی و می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود

 گاهی هزاردوره دعا بی اجابت است

                       گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

        گاهی تمام شهر گدای تو می شود....




 

به مویی بسته صبرم نغمه تار است پنداری

دلم از هیچ میرنجد دل یار است پنداری

به تحریک نسیمی،خاطرم آشفته میگردد

به خود رایی، سر زلفین دلدارست پنداری




 

خدای مهربونم ، شازده ی قصه هام رو با تموم فرشته هات به دستت میسپارم ..مبادا  گزندی  بهش وارد بشه




«معشوق بودگی» مهارت‌ی است برای خودش.

باید گاهی سکوت کنی. بگذاری عاشق ات باشد. بگوید:« دوستت دارم.» بگوید:«بانویی...» بگوید: « روی چشم های من باش» و تو فقط نگاهش کنی. با همه‌ی وجودت بشنوی ... با ولع بنوشی... مثل زنی باشی که دارد بارور می‌شود... می‌مکد و بار می‌گیرد.

گاهی باید لذت ببری از دیده شدن. بلد باشی چطور راه بروی...بدانی نگاهت می کند،به روی خودت بیاوری، نرم راه بروی...معشوقانه راه بروی. معشوقانه موهایت را بالای سرت ببری و جمع کنی. معشوقانه سرت را برگردانی...

گاهی باید بفهمی. و به رویش بیاوری این فهمیدن ات گاهی باید بفهمد که فهمیده ای فهمیدن اش را. و لذت بردن اش را. و لذت بردن ات را.

گاهی حتی باید نفهمی. مثل همیشه ها که تنها بوده ای، زور نزنی که بفهمی. خودت را رها کنی و بسپاری دستش....

گاهی باید بخواهی اش. بگویی:« تو مردِ من ای». یکجوری بخواهی اش که بانو بمانی. که بلند بمانی. که عزیز بمانی. «عزت» را می گویم ها...حواست باشد.

گاهی باید بگویی:« من را بخواه» .

و او هم بخواهدت.

می خواهدت




بی دلیل نیست که اینقدر دوست داشتنی هستی بهانه خاص روزگار

در این روزهای خدا هم دلم برایت تنگ شده

دوست داشتنی ترین من




 

کودک چشم من از قصه تو میخوابد

قصه نغز تو از غصه تهیست

باز هم قصه بگو تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم




عاشق آن لحظه ام ای خوب من

با نگاه عاشق بی تابم کنی

در میان بازوان عاشقت، با نوازشهای خود خوابم کنی.




امروز وقتی کادوی روز مادر رو بهش دادم گفتم: هیچی نگی ها دلم میخواد فقط ازش لذت ببری(آخه مامان عادت داره وقتی کادو میگیره ١ ساعت بگه چرا این کارو کردی به خدااااااااااااااا راضی نیستم...)

دیدم چند ثانیه بهم زل زد آروم اشک تو چشماش جمع شد و گفت

از صبح خیلی منتظر بودم یکی بهم تبریک بگه. رفتم شیرینی خریدم گفتم شاید بچه ها امشب بیان خونمون اما تا عصر هیچ خبری نشد

همش تقصیره این تلویزیونه هی توش تبریک میگه آدم رو هوایی مینکه گفتم لابد سرشون خیلی شلوغه یادشون رفته اما ته دلم میگفتم من که انتظاری نداشتم کاش یه زنگ بزنن فقط بهم تبریک بگن

عصری با دوستم پا شدم رفتم پارک بستنی بخورم که یادم بره

برگشتم خونه دیدم اشکان اومده بوده، با یه جعبه شیرینی اما من نبودم رفته بود

شاهین و فرنوش زنگ زدن تبریک گفتن فرنوش گفت فردا صبحانه نخورید میخوام ببرمتون یه جای خوب با هم صبحانه بخوریم. الانم تو برام کادو خریدی

اشکاش همینجور سرازیر شد باز گفت

من سه تا گنج دارم خدایا شکرت




 

آخیش. قهوه جان تو چه خوبی که صبح ها چشم آدم را به مثابه ی چوب کبریت هایی که آن آقاهه در فیلم اسمش یادم نمی آد وسط پلک هاش می گذاشت باز می کنی




 

خدای خوشگلم

مدتیست آرامش قلبم دچار طوفان شده. کمک کن بازم به آرامش نسبی برسم.