زبان ِ دیگری برای بنده گی نمی دانم ،‏

تو     ،     ولی

به اندازه ی تمام ِ‌ زبان های زنده ی دنیا ... ‏دلبری !




 

هر آدمی حق مسلمش است که هر از چندگاهی یک هویی از پشت بغل بشود و دست هایی بپیچند دورش و سری فرو برود توی گردن و موهایش با نفس های عمیق و حرف های مهربان




 

تو یک حادثه‌ی مهمی که می‌توان از همه چیز، از همه کار، از همه‌ی روزمره‌های تکان دهنده‌ی زندگی با تو حرف زد. تو یک حادثه‌ی مهمی که می‌توان از مگو ها حتا، از ممنوع‌ترها با تو حرف زد. پیش تو باز شد که خودم باشم، یک‌دست خودم باشم، پیش تو جرات کردم طبقه‌بندی را رها کنم، مگوها را بریزم بیرون و با همان نگرانی مبهم ِ از دست دادنت متکا را سفت بغل کنم و خواب از سر پریده، فکر کنم و فکر کنم. تو متفاوتی، چون فکر کردنت مرز ندارد، متفاوتی، چون ادای بلوغ در رفتارت نیست،

 تو بالغی.




 

زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن‌کاری می‌خواهد این چرخ قدیمی*




 

داشتن یکی این مدل آدمهایی که وقت گند زدن بتوان با خیال راحت، بی ترس از قضاوت شدن حقیقت را پیششان اعتراف کرد از آن خوشبختیهایی است که همیشه در دسترس من یکی نبوده، از آن مدل آدمهایی که قبل از هر چیز آرامت می کنند و بعد کنارت دنبال راه حلی برای بهتر شدن داستان می گردند. از آن مدل آدمهایی که مرتکب قتل هم اگر شده باشی قبل از هر چیز دستت را می گیرند و با صدایی که حتی لرزش آن را حس نمی کنی تمام آرامش دنیا را یکجا به جانت می ریزند. که اصلا بودنشان خود ِ آرامش است.
خب من یکی از این آدمها را کنارم دارم...حتی اگر همین لحظه کیلومترها دورتر از من باشد.




 

 

صبح به صبح ، دلم را در جعبه ی خاتم روی میز کنار می گذارم تا در بده بستان های روزمره مستهلک نشود . شب به شب ، برش میدارم و با تمامی اش تو را آرزو می کنم . *ــ/ خدا و ناخدا ی من بمان .

 

 




 

 

شاید که چو وا بینی

 خیر تو در این باشد




 

تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید

مرا دلی که صبوری ازو نمی‌آید




 

دنبال قطعه ای می گردی برای کامل شدن، کامل شدن توان حرکتت را می گیرد و بعد...بعد دلت باز خلوت خودت و آواز زیر لبت را می خواهد . میخواهی باز قطعه ای دیگر را جستجو کنی. قطعه ای که شاید با او آوازت را از دست ندهی.گیرم که بدانی تنهایی ِ دوباره کمترین بهایی ست که باید بپردازی




 

از ماندن در میانه خسته ام...این روزها دلم می خواهد یا رومی ِ روم باشم و یا زنگی ِ زنگ...




 

اگرتمام ابرهای آسمان

ببارند

گلهای قالی نخواهند شکفت

!!

این قانون زیر پا ماندن

است....




 

با من حرف بزن لعنتی.

این دیوارهای سفید هم حتماً چیزی برای گفتن دارد. چیزی که هیچ وقت نشنیدم




 

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه هرچی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه و اگر رفتی جای پاهات برای همیشه می مونه




 

بد شانسی یعنی:

١ مریض صفر کیلومتر گیج که بعد از اینکه نیم ساعت براش توضیح میدم که کار پروتز شما ١ ماه طول میکشه آخرش ازم میپرسه امروز بهم تحویلش میدی!!!!

وقتی ازش آدرسشو میپسم میگه: آبگرم جاده قدیم منزل شخصی!!!!(میگم کوچه؟ میگه نداره!! میگم پلاک ؟ میگه نداره!!! ) یعنی چادر زدی وسط اتوبان؟

وقتی میگم کارتون آماده شد خودم زنگ میزنم ، تا زنگ نزدم نیا، میبینم شنبه قبل از اینکه بهش زنگ بزنم اول وقت جلو تر از من اومده.

اما وقتی بهش میگم بیا ...... نمیاد