راست می‌گفت البته.

می‌گفت :« از کجا معلوم که با هم باشیم و روزی تو دلت نخواهد با کس دیگری باشی؟ یا من. یک‌هو آدم یک نفر را یک جایی، توی خیابان، توی دانشگاه، توی مطب، می‌بیند و چیزی درونش پیدا می‌شود. چیزی که شاید حتا هوس هم نباشد. می‌خواهی. و نمی‌دانی چرا.» ( سلام آقای وودی آلن هازبندز اند وایوز!)

من باز هم سکوت کردم. نگفتم:« بله. اما اینجاست که آدم ها با هم فرق می‌کنند.این‌جاست که آدم انتخاب می‌کند.( چه کسی بود گفته بود بزرگ‌ترین داستان این جهان همین است...انتخاب؟) یک نفر صبوری را انتخاب می‌کند. یک نفر ماندن را انتخاب می‌کند. نه که تحمل باشد...سرش را بالا می‌گیرد، لبخند می‌زند و می‌ماند.»

این‌ها را البته گفتم:« داستان این نیست که تو بهترین باشی. یا من. همیشه ممکن است به‌تر ی پیدا شود. می‌شود تا آخر عمر هی به خودت بگویی رهایی مهم است. هی نخواهی بمانی. هی همیشه در سفر باشی چیزهایی را هم از دست می‌دهی. می‌شود هم جور دیگری زندگی کرد.» بقیه اش را توی دلم گفتم: « بعضی وقت ها، آدم اگر می‌ماند، برای احترام به خودش است. برای احترام به انتخابی که داشته. برای اینکه آنقدر مغرور است که نمی‌خواهد یک وقت به خودش بگوید اشتباه کرده. برای اینکه کله شق است. و خب بله... بعضی وقت ها هم ماندن، از سرِ ترس است.»

می‌گفت تنها چیزی که باعث می‌شود آدم ها عشق را تجربه کنند، تاب اش را داشته باشند، ایمان است. ایمان به چیزی بزرگ‌تر. قوی تر.

این را هم گمانم راست می‌گفت.

نگفتم که می‌ترسم.




 

من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس ، بند ، بندم همه در حسرت یک پرواز است ، من به پرواز نمی اندیشم ، به تو می اندیشم ، که زیباتر از اندیشه یک پرواز است.

                                                       دل تنگمناراحت




 

صلح کردن با خود آغاز زندگی­ست.




 

آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

 یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!

 بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

 ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن، و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست




 

شب به‌راستی بهترین وقت برای کار کردن است. آن‌جا همه ایده‌ها حضور دارند تا از آن شما شوند؛ زیرا همه آدم‌های دیگر خوابند. / کاترین اُهارا




شب بود توی خونه تنها بودم داشتم درس میخوندم. مامان و بابا رفته بودن خونه اشکان.

تلفن زنگ میخوره، بر میدارم

تند تند میگه:

 سلام من امیل علیم،

ماما منیژه اینا شام امشب اینجان دلت بسوزه

کارات رو خودت بکن

 پفک نخور

درستو بخون

 خوآآآآفظ 

و تلپ گوشیو میزاره.




 

حال وجدانم خوب نیست. عطسه می کند وقتی هر روز دست خالی به اینجا می آیم و چیزی ننوشته بر می گردم. دلم می خواهد بنویسم. نمی شود. یا وقت ندارم یا حوصله اش را. لپ تاپ را که در بغل می گیرم کلمات تاکسی می گیرند و دور می شوند. انگار با خودم لج کرده ام. خودم می گویم بنویس٬ خودم زبان درازی می کنم و انگشت سوم نشان می دهم. جنگی ست بین من و خودم




 

 فکر می‌کنم پیدا کردن یه آدم که بتونی بیش‌تر از ده دقیقه باهاش سر کنی، به اندازه کافی سخت هست؛ واسه همین، آدم نباید انتخاب‌هاش رو محدودتر کنه. / آنی دی‌فرانکو




 

شب امتحان اطفال. ساعت ٣:٣٠ صبح.

وضعیت من درخوابگاه




یه مدتی بود میرفتم خونه شاهین درس میخوندم چون هیچکی تا عصر خونشون نبود و کلا یه سکوت ملسی حکم فرما بود و جون میداد برای درس خوندن. دیروز طبق روال این چند روز گذشته رفتم خونشون هیچکس نبود داشتم وسایلم رو جفت و جور میکردم که یهو چشمم افتاد به این:

نامه آوا بود خطاب به مامانش:

(بفرما اینم بقیه قرضم. فکر نکن از جایی دزدیدما!!

پیداشون کردم. پولام تو کشوم بود.

مربوط به ایستگاه شادی هایپر مارکت.

راستی مامان تو هم واسه من نامه بنویس. این کا رو دوست دارم.

امن دفعه نامه رو دیر دیدی گفتن این دفعی بزنم روی آینه.

راستی ١٠٠٠ تومان طلب داری ازم!!)

چقدر شیرین بود نوشته های تو دختر. چقدر خوشم اومد. 

 




 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است       ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری   دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود       دریا شود آن رود که پیوسته روان است




 

میترسم از سگ همسایه

دنبالم میکند

یکی از این قفسهای من برایش بساز تا آدم شود




. یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت 3 نفر بیشتر نیستن ولی 5 خط موبایل دارن
 
 

2. واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه پشت میز بغل دستی تو نشسته 
 


3. رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه 
 


4.ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک و چیزایی رو که خریدی ببرن داخل 

 

5. هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره 
 


6. وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برمیگردی که موبایلت رو برداری. بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی 
 


8. صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله 

 

9. الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی 
 
 

10. اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره 
 
 


11. الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه 
 
 


12. و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی. 
 



13 .دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی. خوب! من شوخی کردم ولی نشون میده که تو ، انسان عصر 2010، به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی!
 




 

تنهایی غبار روزمره است

بی جلای توجه دیگری