می گوید یک مرد، زن می خواهد توی خانه اش، نه یک زنی که انگاری مرد است. می گوید همه ی مشکل مرد تو با تو به نظر من این است که تو یادت رفته نباید همیشه دستت به بالای کابینت برسد. باید گاهی خودش را صدا کنی.




 

با آن نقره تار های ِ ماه فام که می دود در شب موهایت ، حساب دوست داشتنمان را نگه دار . هر بار که می آیی بیشتر .




 

گاهی جاده‌ اندازه‌ی قدم‌های یک نفر بیشتر نیست.

گاهی تو شب تنهایی‌هایت را، روزهای سخت و زمخت و شلوغ‌ات را، ساعت‌های خالی و ساکت و بی‌عبورت را می‌گذرانی، گاهی کوچه‌ی دل‌شکستن‌ات را تا خانه پیاده می‌روی، و شانه‌های من کنار شانه‌های تو نیست.

می‌دانم، می‌دانم...

اما یادت بماند، اگر راه‌های این زمین، فرصتی که همیشه از ما دریغ می‌شود و هر چه می‌جنگیم، باز هم گاهی‌های بسیاری برای‌مان می‌سازد که جان‌مان در تجربه‌ی تلخی‌هایش تنهاست، نگذارند که کنار تو باشم، پشت سرت هستم، نگران قدم‌هایت.

اگر رد گم نکنی، پا جای ردپایت می‌گذارم و می‌رسم به‌ تو، به آن‌جا که تو هستی.

فقط من را که این همه شتاب می‌کنم و باز این همه دیر می‌رسم، ببخش.

 

 




 

                                                   
dodensmiley.gif : 37 par 39 pixels.




آدم ها رها هستند. که نباید بند باشی برای کسی. که نباید بند باشند برایت. که نباید انتظار داشته باشی. که قراری نیست.که این جوری زندگی خوب می شود. که «رهایی» باید باشد  اصل زندگی ات. اما خب، یک «وَر ِ احساسی » هم هست دیگر. که از ازل بوده. که بدجوری هم گنده است.




 

یک هم‌چه شبی که آسمان مه‌باریدن‌اش گرفته باشد
که زمین و زمان را مه برداشته باشد
نور خانه را کم کن
پنجره را چارتاق باز کن
شراب‌ات را بگیر دستت
و The Astounding Eyes Of Rita را بگذار همین‌جوری برای خودش پخش شود
هی




 

فرشته ها که گریه می کنن انگار یه چیز دست می ذاره رو گلوی ما آدما ...

 




 

دلم می خواهد که دلت بخواهدم نه اینکه دلت بخواهد که دلم بخواهدت ...




 

نشستی کنار خوکارم

"شعری بگو برای خنده داری ِ اوقاتمان"

که تو خوب می دانستی چه حال و هواهایی نداریم

و خنده کجای کارمان بود ..

 

نشستیم و زار زدیم به بهانه ی

روزهایی که از دست داده بودیم ...

من و تو

عاشق ِ عاشق شدن بودیم نه عاشق ِ

عاشق ماندن ...




به آنهایی که بلدند زندگی شان را خط کشی کنند ، به آنهایی که می فهمند چطوری دوستشان داری، به آنهایی که بلدند دوست داشتن را ،به آنهایی که بلدند آزار ندهند و آزار نبینند ، باید بگویی.

باید بگویی:« دوستت دارم!»




 

مهربانی گاهی یعنی گوش سپردن به جزئیات، وقتی برای تو حاشیه‌‌ست و برای دیگری اصل ماجرا.

وقتی تو تاب شنیدن نداری و دیگری دیگر تاب نگفتن.

تو حوصله‌ی گیربکس و صفحه کلاژ و افسر بی‌انصاف و پنجاه تومان کم و زیاد کرایه را نداری، خیال می‌کنی با خودت که مردم دارند می‌میرند از بیداد و گرسنگی، تو داری می‌میری از اضطراب‌ها و چه‌کنم‌هات، که چه جای این چیزهای پیش‌پاافتاده، اما راننده‌هه‌ی پیر خسته، هجده ساعت از روزش، زندگی‌اش، همین‌هاست.

حالا برای خودت مثال بزن، از پدر و مادرت، دوستت، بچه‌ات، همکارت... هر کس که تو را، حتی برای لحظه‌ای، پناه می‌داند.

  

 

* از یادآوری‌هاست، برای خود بی‌تابم




دست خطم خوب بود. این را همه‌ی کلاس می‌دانستند. وقتی معلم می‌گفت کی دستخطش خوبه بیاد پای تخته این سوال‌ها رو بنویسه،  وقتی می‌گفت کی دستخطش خوبه اسم بچه‌ها رو تو دفتر وارد کنه، من دستم را بلند نمی‌کردم. همیشه کسانی بودند دستشان را بلند کنند اما من جزوشان نبودم. بعضی وقت‌ها بچه‌های دیگر، اسم مرا به معلم می‌گفتند و من ساکت می‌نشستم و نگاه می‌کردم و معلم هیچ‌وقت مرا پای تخته نمی‌برد و هیچ‌وقت دفتر را نمی‌داد بنویسم چون داوطلب نبودم. چون انگار انگیزه نداشتم. در حالی که مثل سگ دلم می‌خواست بروم پای تخته بنویسم، که چقدر با گچ روی تخته نوشتن را دوست داشتم. چقدر دلم می‌خواست توی دفتر خوش‌‌خط و خالی کنم اما فکر می‌کردم بچه‌بازی است که دستم را بلند کنم و بگویم خانوم ما خانوم ما. فکر می‌کردم ذوق نشان دادن سر این چیزها از بزرگی آدم کم می‌کند. باعث می‌شود بقیه فکر کنند آدم به اندازه‌ی کافی به کمال نرسیده که این‌جور خوشی‌ها هنوز برایش علی‌السویه نشده.  تظاهر به فروتنی. اولین نشانه‌های تظاهر به فروتنی که یقه‌ام را گرفت و تا یک دهه بعد ول نکرد. فکر می‌کردم نباید در هیچ کاری منم منم کنم. فکر می‌کردم باید این‌قدر خوب باشم و این‌قدر کامل باشم که بقیه بخواهندم. وقتی ازم تعریف می‌شد شروع می‌کردم توی سر خودم زدن. شروع می‌کردم چس‌ناله کردن که این‌قدرها هم خوب نیستم و شما بهترش را ندیده‌اید که فکر می‌کنید من خوبم. به جای خوشحالی کردن از تعریف کسانی که قبولم داشتند، به جای نشان دادن اینکه لایق اعتماد و تمجید هستم، قیافه آدم نفوذ‌ناپذیر به خودم گرفتم و تبدیل شدم به یکی از منتقدان جدی خودم. شروع کردم ضعف‌هایم را دانه‌دانه برشمردن و تا جایی که متقاعد نمی‌شدند یا در ظاهر این‌طور وانمود نمی‌کردند ول‌کن نبودم. بعد وقتی هم که متقاعد می‌شدند غم گنده‌هه سراغم می‌آمد. با خودم فکر می‌کردم همه‌ی تعریف‌هایشان توخالی بود وگرنه آخرش نمی‌گفتند شاید حق با تو باشه. شاید آن‌قدر آدم خودشیفته‌ی خنگ دور و برم دیده بودم که این رویه را در پیش گرفتم که مثل آنها نباشم. خودشیفته‌هایی که وقتی درباره‌ی خودشان حرف می‌زدند با انگشت خودشان را نشان می‌دادند. خودشیفته بودن برایم جزو اولین رذایل بود. دور هرکسی را که می‌دیدم قربان‌صدقه‌ی خودش می‌رود یا یک‌جوری می‌خواهد خودش را توی چشم بقیه کند، خط می‌کشیدم. بعد این‌جوری شد که وقتی بهم پیشنهاد کار گنده‌تر دادند قبول نکردم. گفتم از پسش برنمی‌آیم. گفتم هنوز به آن مرتبه نرسیده‌ام و آدم‌های گنده‌تری از من هستند که کار را باید به آنها سپرد. گفتم من حالا‌حالاها دانش‌آموزم و باید یاد بگیرم و آدم‌های دیگر رفتند، سریع کارها را قاپیدند و خودی نشان دادند و خیلی‌وقت‌ها هم از پسش خوب برآمدند. ماندم و درجا زدم و فکر کردم چرا کسی نیامده کشفم کند. چرا کسی التماسم را نمی‌کند. معدن نبودم که ازم سنگ‌های قیمتی بیرون بکشند، آدم بودم. باید داشته‌هایم را به رخ بقیه می‌کشیدم. چرا باید بقیه حتماً می‌دانستند من توی چه کاری خوبم و باانگیزه‌ام تا بعدش نازم را بکشند و معطلم شوند تا چس‌ناله‌هایم و خودزنی‌هایم تمام شود و آن‌وقت راهشان را بکشند و بروند؟ چرا خودشیفتگی وارونه‌ام را بس نمی‌کردم؟ چرا از آدمی که می‌توانست بهتر باشد خودم را تبدیل به آدم متوسطی در چشم بقیه کرده بودم؟‌ چرا یک‌ذره خودنما نبودم؟ چرا وقتی ازم تعریف می‌شد توی سر خودم می‌زدم که دست نوازش مضاعفی روی سرم کشیده شود و به‌این وسیله بالاتر بروم؟ چرا همیشه بیشتر می‌خواستم؟ باورتان می‌شود هیچ‌کدام از نوشته‌هایم اول شخص نبود و من تویش نداشت؟ باورتان می‌شود؟ حالا همه چیز عوض شده. به روح خدا قسم اگر بفهمم یکی از شما دارد فروتنی کاذب نشان می‌دهد تا کمال و خوبی‌اش را لای آن بچپاند و عرضه کند،‌ که لابه‌لای افتادگی‌هایش، خود را گنجی پنهان می‌داند که باید زمین را حفاری کرد تا بهش رسید، دورش را خط می‌کشم.