نه هوا را از تو می‌گیرم، نه خنده‌هایم را. پاییز ملس شهر را نفس بکش. بانوی شعرخوانی‌های تو سطرهاست که نمی‌خندد.




 

از لذت‌های عزیز و کوچک و قدیمی زندگای من این است که قدم بزارم روی برگهای پاییزی که افتادن رو زمین اونها هم خش خش صدا بدن. چه حس خوش مزه ایه. از دانشگاه که بر میگردم روی زمین میگردم دنبال برگهایی که از همه بیشتر خشکن و میدونم اگه پامو بزارم روشون حسابی خش خش میکنند.

انقده بهم میچسبه.




 

حالا نگاه نکن که نمی‌توانم بخندم. سکوت راکدم را ببخش به جنجال شاد نوجوانی که کنارت بودم، شانه به شانه‌ی دلت ... حالا شادباش مرا به نیت همان دخترکی بپذیر که پاییزی دور، بی‌قرار تپش به تپش قلبت شد. همان تپش‌هایی که امروز در کودکی که درونت خفته تکرار می‌شود ...




 

یک لحظه‌هایی هست در زندگی‌ات، که خوب‌اند. که می‌دانی خوب‌اند.

و کار دیگری از دستت برنمی‌آید جز این دانستن.

می‌دانی چه می‌خواهم بگویم؟ می‌خواهم بگویم نشستی روبه‌رویش، و یک جور ساده‌ای خوشبختی. امنی. آرامی.

و می‌دانی که این موقتی‌ست. عاریه‌ست. مثل خوشبختی تا دوازده شب سیندرلاست. دوازده تا دنگ و دونگ، و تمام.

می‌دانی و کاری ازت برنمی‌آید جز این دانستن. توی چشم‌هاش نگاه کردن، شانه بالا انداختن و لبخند خل‌خلکی زدن که همین است زندگی، که دو دستی همین لحظه را چسبیده‌ام، حواسم به‌ش هست، بعدش را چه باک.

...

بعدش؟ هاه... بعدش.

"بعد" یک کلمه‌ی ساده نیست. خیال نکن که یک بار اتفاق می‌افتد و می‌رود پی کارش.

"بعدش" هزار بار تو به یاد آن قبل‌ترها می‌افتی. هزار بار یاد گذشتن، تمام شدن.

بعدش زندگی‌ات تبدیل می‌شود به مراسم هفته‌گرد و ماه‌گرد و سالگرد آن لحظه‌ی خوب.

اصلا می‌دانی شوخی زننده‌اش کجاست؟

این که فقط دلتنگ نمی‌شوی، دلتنگ همان لحظه که خوب بود و تو می دانستی خوب است و جز دانستن کار دیگری ازت برنمی‌آمد؛ و این جور نبود که تو ندانسته باشی و لحظه را حرام کرده باشی.

دردش این‌جاست که باز خود بی‌گناهت را به دادگاه می‌کشی که کاش بیشتر بودم توی آن لحظه،

               




زنگ میزنم خونشون گوشی رو خودش بر میداره

_میگم جوجو خوبی؟

_اهوم

_جوجو دلم برات تنگ شده میای خونمون؟

_اهوم

_جوجو بابا خونه هست؟

_اهوم

_مشه باهاش صحبت کنم؟

_اهوم . باباااااااااااااااااااااااااااااااا بیا خواهرتهههههههههههههههه




 باباش یعنی اخوی بنده یه هاپو خریدن به قاعده اسب آبی که توی حیاط منزل ما عجالتا اسکان داره و هر روز براش غذا میاره.

فینگیلی تا میاد خونمون بدو میره دستاشو میشوره

بهش میگم مگه بهش دست زدی

میگه نه!!!

میگم پس چرا دستاتو میشوری؟

میگه آخه به بابا دست زدم

میگم چه ربطی داشت؟

مگه آخه بابا بهش دست زد

جوجوم به صورت غیر مستقیم آلوده شده بود




 

کج خلقم. دلم میخواد از همه هیاهوی اطرافم کاملا دور بشم. خواب می خوام .




 

 

دلتنگی هایم را

                      کدام کوه تاب می آورد؟

                                            فردا صبح

                 چه طور خورشید را قانع کنم طلوع نکند؟




آدم هایی که می دانند چه می خواهند را دوست دارم. آدم هایی که مرز دارند، که نه گفتن بلدند، که می توانند بگویند چه چیزی را می خواهند و چه چیزی را نمی خواهند. آدم هایی که تو را در هزار توی ابهام و حدس بزن چه چیزی توی دلم دارم گرفتار نمی کنند. آدمهایی که...

آدم هایی که مرزشان مشخص است، زندگی را راحت می کنند. نگاه می کنی می بینی همپوشانی مرزها بین تو و او چقدر است، چیزی که می خواهد را می شود به او داد، چیزی که می خواهی را می توانی بگیری و...که اگر نشد نه کسی احساس قربانی بودن می کند، نه حس فریب دارد، نه بار دین خویش را بر شانه دیگری می گذارد. 

 آدم هایی که مرز دارند غنیمتند. شفافیت شان، شفافیت می آورد، نه گفتنشان، نه گفتن را آسان می کند؛ خودشان هستند و می گذارند خودت باشی، بی قضاوت، بی دلخوری، بی رنج...آدم هایی که می دانند چه می خواهند دوستان خوبی می شوند!