من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.




 

از من پرسیده " راسته آدمها عاشق میشن یا  قصه توهمه ؟"
آره عزیزم...عشق راسته...حتی اگر توهم هم باشه بدجور راسته
وقتی قلبت میزنه براش یا نفست بند میاد که اسمش یا شمارش میفته رو گوشی همراهت ؛ یعنی افتادی تو کوزه عشق
وقتی 25 ساعت از شبانه روز فکرشی ، یعنی آره!
وقتی آهنگهایی که قبلا مسخره میکردی ، دائم میذاری و میری تو فضا ،
وقتی عکسش را گذاشته ای پس زمینه کامپیوترت
 
وقتی عطرش را تو اتوبوس حس میکنی ، رنگت میپره و یه جایی تو عمق پوستت مور مور میشه
وقتی میبینی چند هفته است تمام کتاب شعرها را داری ورق میزنی - همون شعرایی که قبلا ها میگفتی واسه مفنگیاس- و هی بلاست عوض میکنی و پست جدید میذاری و هی صفحه یاهوش را میجویی که نکنه رفته با یکی دیگه و خون تو خونت نیست وقتی یه نفر غریبه براش کامنت بودار گذاشته؛ یعنی آره ! چاییدی عزیزم
اما یادت نره
عشق میاد تا بهت یه چیزی بده و بره
عشق میاد تا وسیعترت کنه...اگر حقیر شده ای ...یا اشکهای حقارت بار، تو خلوتت ریخته ای...یا خوابهای قشنگ دیگه نمیبینی ، بیدار شو
تو همان شاهزاده ای هستی که خواب دیده گدا شده ...کافیست بیدار شی    ( اشو)
نفرت هم میاد تا بهت یه چیزی بگه
ما از چیزی خوشمون  یا متنفر میشیم که معمولا درون خودمونه...این همان پیام پنهان بی خوابیهای شبانه توست عزیزم...




 

 

حداقل امشب روم را کم کن از اینهمه پررویی که باز می آیم تو روت وا میستم میگم بده برم!!!

خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم

خدایا من را ببخش که شاید از یاد برده ام ما تنها آفریده شده ایم .گاهی که یادم میرود این تنهایی وسیع بشر را،  به گوش جانم نجوا کن که تو به تنهایی جای تمام نداشتنهایم را پر میکنی

میگن تو قسم خوردی که  بنده هات وقتی مخلصانه صدات بزنن جوابشون را خود خودت میدی؟ نه؟

نمیدونم ...از اینهمه سال خدایی تو و آدم نشدن ما خسته نشدی؟

حتما میگی که بنده باید کار خودش را بکنه و تو هم کار خودت را ...زورت هم زیاده ...ما هم که مخلصتیم ولی خیلی دلم گرفته به عزتت قسم! تحمل ندارم یکی تو را صدا بزنه و جواب نگیره...افت داره برام...برا همه اوناییکه به شرافت اسمت دعا میکنن افت داره که حرفشون را زمین بزنی...به خاطر خودت میگم..

شنیدم تو خداها ، خیلی خدایی 

حالا آبروریزی میکنی؟؟؟ بگم چندبار همین تو چه کسانی را از چه بلاهایی نجات دادی که اصلا قبولت نداشتن؛ اونوقت ما رو ضایع میکنی؟ ما را رسوا میکنی که خاطرخواتیم...

نازنینم ! صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ؟




 این‌جوری‌ست که من این روزها هی جمعه می‌شوم، به ساعت عصر و سرخوشی، به ساعتی که نگاش نکردم از بس که سرم گرم و دلم خوش بود، و هی دوشنبه می‌شوم، به ساعت ماندن میان یک میدان غریبه و آدم‌های رنگ‌رنگی و شاد، به ساعتی که از بس نمی‌دانستم حالا چه باید بکنم، کجا باید بروم، نگاش نکردم که بدانم چند است، نفهمیدم یعنی، که کدام ساعت بود آن ساعت ِ آن‌شکلی ماندن‌ام، جا ماندن‌ام، ساعت تمام شدن "حالا".

این‌جوری‌ست که انگار هی تب می‌کنم، هی گر می‌گیرم، و هی خنک می‌شوم، آرام می‌گیرم و باز، از سر.  

...

اجازه بده که با کلمات بازی کنم: گاهی آدم "الف" کم می‌آورد.

از الف قامت دوست، که نیست، یا الف قامت خود آدم که گاهی، دیگر نمی‌تواند راست بماند، دیگر تحمل ندارد.

آدم گاهی الف کم می‌آورد، از "تاب"، تا "تب".




 

آدما بر چند دسته‌ن: بعضیاشون دوست‌ان، بعضیاشون عشق‌ان، بعضیاشون رفیق‌ان، بعضیاشونم یه جورِ خوبی عزیزِ دل‌ان دیگه، دست خودشونم نیست




 

بلد باش که وقتی باید بروی ،

بروی.

این را به خودم گفتم ها!




 

این‌بار، سرشارم این همه، آن‌قدر که روزها لازم است برای آرام گرفتن دریا، برای دوباره مزه‌مزه کردن همه‌چیز، و باز، این‌جور غریبم این‌جا، این‌جور مرگ می‌خواهم فقط.

...

آدم هی به خودش می‌گوید این هم می‌گذرد، نه این که برود، نه، می‌ماند، کهنه و ناسور و ماندنی، ولی آسان می‌شود.

اما خب٬ آدمیزاده‌ است دیگر، خسته می‌شود از این احتمالِ از دست دادن، از این از دست دادن، که سایه انداخته روی همه‌ی داشته‌‌هایش، روی حتی احتمالِ داشتن‌هایش.

 




 

مردهای نصفه‌نیمه همه‌ی دشت من از زندگی بوده‌اند. نصفه‌نیمه از ازل ِدوستی یا نصفه‌نیمه شده در طول زمان. مرد ِقسمت‌شده با کارش، با خوابش،با جمع‌‌های مردانه‌اش، با تلاطم‌های روحی‌اش، با زخم‌های قدیمی‌اش،....من همیشه سعی کرده‌ام بخشی باشم فقط، از هیاهوی زندگی انسانی کسی که می‌خواهمش. مصرانه، خاموش و فهمیده و بالغ و صبور گوشه‌ای ایستاده‌ام به این خیال که سهمم رعایت می‌شود. بعد روزی به خودم آمده‌ام که دست‌درازی‌های ِریز ریز ِزندگی شخصی طرف آنقدر پیش آمده که از مایملک عاشقانه‌ی کوچکم خرده خاکی باقی مانده، عن‌قریب است که با هجوم بعدی ناپدید شوم.

خسته شده‌ام خدای عزیز از همیشه درک کردن و حریم قایل شدن و شعور به خرج دادن و متمدنانه رفتار کردن. می‌خواهم برای مدتی نابالغ و نفهم و پرتوقع و کولی و بی‌گذشت باشم. برایم یک مرد ِدرسته بفرست. یک مرد کامل ِقاچ‌نشده