زنانگی‌مان هم نیمه‌تمام است. بس که روزها در خرقه پیچیده‌ایم‌ش و شب‌ها بی‌استفاده گذاشته‌ایم‌ش گوشه‌ی اتاق که شبی از هزار شب، آیا، مجالی باشد و نفسی و خلوت بی‌مزاحمی و مردی ... اگر که مرد باشد ... که نیست




رازهایت* را با آدم‌ها شریک نشو. از صمیمیت اجتناب کن. رازها رابطه‌ها را می‌خورند. ابتدا هم‌دلی را برمی‌انگیزند، سپس در طول زمان به چکشی تبدیل می‌شوند در دست آدم‌ها، برای کوبیدن میخ، هر مدل میخی، بر دیوار.

سیلویا پرینت




                             بخوان آوازه خوان ، غم دارم امشب

                             من حتی از خودم بیزارم امشب

عجب بارونی میباره این ٢ روز،

عجب یونیورس داره باهام همدردی میکنه.

                                                      ممنون جناب یونیورس




 

من نمی‌فهمم چرا این آقایون یه دکمه‌ای‌شون رسمن خرابه! دکمه‌هه دقیقن اینه جریانش که میان یه حرفیو می‌زنن یا یه کاریو می‌کنن که نباید، یه عکس‌العملی نشون می‌دن که آدم می‌خوره تو ذوقش، ناراحت می‌شه، بهش برمی‌خوره یا هرچی، بعد یه ساعت دیگه یادشون می‌ره حَرفه رو، رفتاره رو. یه ساعت نگذشته همه چی فروکش می‌کنه و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، حرفی زده شده، کسی جریحه‌دار شده این وسط. بعد چون خودشون اون موج رو پشت سر گذاشته‌ن، فکر می‌کنن تو هم الان خوب و خوشی و همه‌چی برگشته به روال سابق.

بابا من این‌قد خاصیت الاستیک ندارم که به این سرعت برگردم به روال سابق. بدتر، من اون لحظه معمولن به روی خودم نمیارم و عکس‌العمل حادی نشون نمی‌دم، اما بعدش که می‌گذره تازه زخمه شروع می‌کنه باز شدن و تازه شروع می‌کنم به دفاع از خود و تازه یه عالمه مکالمه‌ی شخصی تو ذهنم شروع می‌شه بی‌که طرف مقابلم روحش خبردار بشه. بعد رسمن تواناییِ اینو ندارم که به سرعت برگردم به همون استیج قبلی. خیلی وقتا اصن نمی‌شه برگشت به استیج قبلی. یه حرف عمودمنصف‌ای زده شده که تو تقسیم شدی به قبل و بعدِ اون حرف و دیگه نمی‌تونی همون آدم قبلی باشی. یه آجر اصلی رابطه با یه حرف خراب شده و رابطه‌هه کج شده، دست من و تو هم نیست دیگه. اما آقاهه، خیلی کول و ریلکس انتظار داره همه چی برگرده سر جاش. خب نمی‌شه دیگه. یه وقتایی می‌شه‌ها، اما همیشه نمی‌شه.




از جنگ بد تر هم هست:   

                          کسی که چیزی ندارد تا برایش بجنگد

                       

 




"Honeymoon period" به دوره‌ای گفته می‌شود در یکی از انواع دیابت، معمولا مدتی بعد از ظهور اولین علائم، که بیمار کمی بهتر می‌شود و نیازش به انسولین کاهش پیدا می‌کند، اما درواقع نشانه‌ی بهبودی نیست، آغاز شیب نزولی بیماری است.

فکر می‌کنم تا چه اندازه نعل‌به‌نعل این دوره را تجربه کرده‌ام در روابط گذشته‌ام. هربار مشکلی ایجاد شده و من تمام تلاشم را کرده‌ام که مطرحش کنم و به طرف مقابل نشان دهم اینجا علامتی بروز کرده است و بعد که واکنش مناسبی ندیده‌ام، یک‌روز بی‌مقدمه بروز درد را متوقف کرده‌ام. قلبم از رابطه امید بریده و مغزم افتاده در سراشیبی پردازش مقدمات دل کندن. برداشت طرف مقابل اما این بوده که مشکل حل شده، احیانا من دست از نق زدن برداشته‌ام و همه‌چیز به قاعده است.

همه‌چیز به قاعده ‌مانده تا آن لحظه‌ی ناگهان که او را در ناباوری و بهتِ "مگر چه شده؟" گذاشته‌ام و رفته‌ام.

 




 

 

بعضی هیولاها هستند که اکسیژن‌خوارند. که می‌شینند کنار زنده‌گی آدم اکسیژن‌ها را هورت می‌کشند بالا و آدم هی تنگی نفس‌اش می‌گیرد.




 

تفنگت را زمین بگذار , اگر جان را خدا داده ,  چرا باید تو بستانی ؟

استاد آواز ایران به تازگی اثری تحت عنوان زبان آتش و آهن با شعری از زنده یاد فریدون مشیری در دستگاه شور ضبط نموده اند. این اثر با آهنگسازی استاد شجریان و تنظیم مجید درخشانی با همکاری ارکستر سمفونیک و در دستگاه شور اجرا شده است. گویا در ابتدا قرار بر این بود که این اثر در دستگاه ماهور اجرا شود ولی بدنبال وقایع رخ داده در کشورمان دستگاه اجرایی این اثر طبق تشخیص استاد از دستگاه ماهور به شور تغییر داده شد.


زبان آتش

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...




 

بوسه های غافلگیرکننده آدم را می فرستند به فضا؛
حالا نه راه زمین را به من نشان می دهی،
نه با یک بوسه دیگر مرا می فرستی آنقدر دور که دیگر فکر زمین را نکنم




 

اصلن چه کسی گفته هر کسی باید عطر خودش را داشته باشد تا هی که دلمان برایش تنگ شد بگیریم و بو کنیم و یک جوریمان بشود و...

اصلن اشتباه گفته.

خب حالا می آیید ، بیایید. آدمیزاد را عاشق خودتان می کنید ، بکنید. حتی می روید ... زندگی است دیگر... بروید. اگر دین ندارید ، اقلن عطر نزنید!!




آهاااای!! نگفتی با این موجودات کله شق چه کار کنیم؟ نگفته بودی ظرافتمان برای این است که آنها لذت ببرند... نگفته بودی گناه همه چیز را به پای ما مینویسند... نگفته بودی انتخاب هایت گاهی اینقدر سخت می شوند... نگفته بودی  بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت هایمان را این موجودات عجیب و غریب درست می کنند ... نگفته بودی برای همان نفرین ات هم باید دست به دامن یکی از این ها بشویم...

باور کن بعضی وقت ها بدجوری مستاصل می شویم. قاطی می کنیم و نمی دانیم باید الان برایشان مادر باشیم ، هم سر باشیم ، خواهر باشیم ، یا معشوق.  کاش یک دستو العمل هم همراهشان می آفریدی!!




آدمیزاد است دیگر . پاری وقت ها برای خاطر دل پدر و مادرش زندگی می کند. برای خاطر آنها سر به زیر می شود ، درس می خواند و دکتر می شود ، به کار هیچ دسته و فرقه ای کاری ندارد و فضولی نمی کند ، کتاب های نا مربوط نمی خواند و فیلم نگاه نمی کند و طرف مطربی نمی رود و ... پاری وقت ها هم فقط ادای این کار ها را در می آورد . آخر دلشان گناه دارد.

بله . آدمیزاد است. پاری وقت ها هم به خاطر کسی که دوستش دارد ( یا این یا آن یا هر دو!) زندگی می کند. برای خاطر او از لذت بخش هایش دست می کشد. آدم هایی که دوست دارد را حذف می کند. جاهایی که دوست دارد را هم. حتی غذاهایی که دوست دارد را هم هم! اینجا البته کمتر می شود که ادا در بیاورد. آخر دل خودش هم گناه دارد.

این آدمیزاد پاری وقت های خیلی کمی هست که برای خاطر دل خودش زندگی کند. اگر زن باشد که حتی دل اش و خاطرش را اغلب گم و گور هم می کند.

ولی فکرش را بکن چه کیفی دارد بعد از این همه زندگی کردن برای خاطر بقیه ، بعد از کلی کار که دیگر نمی دانی کجایش به خاطر چه کسی بوده ، یک قهوه داغ خوش عطر برای خودت بریزی و لم بدهی روی مبل و وقتی همه جا ساکت است، آرام آرام بنوشی اش.

فکرش را بکن!




 

        




می دانم چقدر بد است. می دانم مثل کسی می شوی که دستش را قطع کرده اند و هنوز باور نکرده است. هنوز گاهی در می ماند که چرا فنجان قهوه به طرف دهانش نمی آید ... یا چرا این خارش لعنتی فرو رفتگی رو مچ اش آرام نمی گیرد....

 می دام چقدر سخت است عادت کردن به این « نبودن » ها.

اما این را هم می دانم که می گذرد. عادت می کنی. بدون دست هم زندگی می شود کرد... گیرم کمی سخت تر. بدون « او » هم می شود. صبر می کنی و می گذرد و گاهی حتی خودت هم باور نمی کنی گذشته باشد.

اما این را حتما تو نمی دانی که سخت تر هایش مانده اشت. لحظه هایی که تکه هایی توی ذهنت روشن می شود...از قبل از رفتنش. و قطعه های پازل جور می شوند... این بار بدون هیچ شوقی. « پس اون حرفی که اون روز زد ...»   « پس اون پوزخندی که در برابر نوشته ام...»  «پس...»

 

له می شوی این بار. انگار کسی بشقاب چینیِ هنوز بند نخورده را محکم به دیوار می کوبد.

مجبوری اما باز هم لبخند بزنی...

و باز هم زندگی کنی.




 

 اندوهیست در دلم که  انرا مچاله میکند، وقتی پیراهن چین چینی ام با گل های قرمز ریز را میپوشم و هیچ کس نیست که نگاهم کند وبگوید:

 ....




 

دوست دارم برای « یک » ی زیبا باشم!

وقتی تک تک پایانه های دردم فعال شده بود و بی تاب بودم از نگاه مشتاق و کنکجاو و دوست داشتنی اش نصیبم کند که دستم را بگیرد و نگذارد بروم  رنگ و وارنگ نبودم، شیطنت اما که داشتم به قدر آن ماهی که شب عید برایت خریده بودم!‌ گیرم کسی گفته باشد: « ماهی ها عاشق میشوند» ...ولی باور نکرد:  من قشنگ تر عاشقی میکنم ! تو همین طور نگاهم کن تا ببینی...   




 

مطمئنم، هیچ کس نبوده است که سر و صدا کند و شیطنت کند و خودش را به در دیوار بزند ، تا به خودش و همه نشان بدهد که : اتفاقی نیفتاده! ...و بعد کسی ، که دوستش دارم و دوستم دارد بگوید: «نترس!» و دلم فقط و فقط آغوشش را بخواهد... امن ترین جای دنیا!

هیچ کس نبوده.




 دوست داشتنت کودکی ست که بغل گرفتمش

آرامم می کند

شلوغ ترین میدان شهر است

پر از دوره گردهای غم

پر از شادی های کوچک زندگی

چراغانی شب است به دور گردن من

ملال جشن های عروسی ست

پولیور سفیدی ست که در یک روز سرد می پوشی

دوست داشتنت کودکی ست که در باغ می دود

تو را که دوست دارم

  زیباترین زن شهر منـم

قدم بلند می شود

و مهربانی ام بی انتهاست »

زینب صابر