کاش دیشب نمی خوابیدم تا امروز، پریدن از این کابوس تنها آزویم نباشد!




امتحانات پایان ترم را در حالی تمام کردم که:

١ امتحان رو افتادم

١ امتحان دیگرو شک دارم قبول بشم!

١ درس ٢ واحدی رو فراموش کردم برم سر جلسه!

١ درس دیگه رو هم اگه دوستم خبرم نمیکرد نمیرفتم سرش و فرداش با دماغ سوخته برگشتم!!!!

تمام این اتفاقات در طی ١ ترم گذشته افتاد باور کنید!!

چوب خط گندکاری هام all ready پر شده

در تمام دوران زندگیم. اعتراف میکنم در تمام دورانش این همه گند رو یکجا نزده بودم




مدت‌هاست که جلوی دهان بچه درونم‌، دهان رویایم، امیدم، خودم را گرفته‌ام، که حالا وقت گریه‌اش، خواستن‌ش، فغان‌‌ش نیست.

اما گاهی نمیشود. از دستم در میرود. بچه است دیگر. ممکن است نفس کم بیاورد. بمیرد.




 

 

زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن‌کاری می‌خواهد این چرخ قدیمی*




ببین شکوفه ی دل بستگی هام
چقدر آسون تو ذهن باد می میره
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد




 

 

دل‌تنگی از بین نمی‌رود
فقط از صورتی به صورت دیگر تبدیل می‌شود
هی




 

 

اوهوم. شاخ و دم نداره آقا، شاخ و دم نداره. برای خودش راه میفته میاد می‌شینه یه گوشه‌ای از دلت -یه گوشه‌ی بزرگی از دلت- و بعد یه‌هو می‌بینی دست و دلت به هیچ کار دیگه‌ای نمی‌ره. می‌بینی هیچی مزه‌ی خودشو نداره هیچی سر جای خودش نیست.  اما واقعیت اینه که برای زنده موندن، هزار و یک چیز لازمه و کافیه اون «یک چیز»ه نباشه تا بقیه‌ی چیزا هم فیلد شن، کم‌رنگ شن، و سنگ روی سنگ بند نشه. اوهوم. هم‌چین حالی‌ام من این روزا.

دلم تنگه اما نباید صدام در بیاد




 

 

سه چیز هست در زندگانی، که آدمو بیشتر از آفتاب لب استخر تابستونی می‌سوزونه:

متلک‌های غیر مستقیمِ به‌دربگودیواربشنوه
حرف‌های منطقی‌ای که امامن‌دلم‌ نمی‌خوادقبول‌داشته‌باشم‌شون
سگک‌های گداخته‌شده‌درآفتابِ بندهای بیکینی




 

دل ترد من و اندوه خشن این روزها ... غم هم اگر هست کاش از جنس تو باشد.




 

من نمیدانم این حس، یا بهتر بگویم بی حسی این روزها ، این خالی شدنم از هر چه کلمه و حرف ، درد نداشتن تو است یا تاوانی که برای آنگونه داشتنت باید می پرداختم

من خوبم. هر روز صبح یکی از این قرصهای ملوی آرام بخش یا (....) را می اندازم بالا و سرخوشانه به کارم میپردازم طعنه و لج بازی های استاد عزیز را با خنده های ابلهانه پاسخ می دهم.

من خوبم. دیگر حتی عطر مردونه هم اتاقی عزیز که همیشه منو به یاد تو میانداخت ،دیگر نه ضربان قلبم را بالا می برد نه چشم هایم را از اشک می سوزاند.




 

کاش وقتی بی‌صدا رفتی سایه‌ات را هم تا می‌کردی و درجیبهایت می‌گذاشتی تا دائم بی وزنی اش روی سایه‌ام نیفتد، شانه هایم دیگر طاقت بی وزنی ات را ندارد.




یاد این قسمت از فیلمی افتادم که چند هفته ی قبل به طور اتفاقی داشتم تماشا می کردم که قهرمانش یک"امدادگر" آمریکایی در جنگ جهانی دوم بود. یک رابطه ی عاطفی بین این امدادگر و یک پرستار فرانسوی در صومعه ای که زخمی ها را معالجه می کنند شکل می گیرد و یک صحنه اش به طور به خصوص در ذهنم مانده است که هر دوشان بیرون این بیمارستان کذایی نشسته اند و پشت سرشان، دود سیاهی آرام از شهر به آسمان می رود. لحظه ای بعد پرستار دستش را در جیب لباس سفیدش که جای جایش خونی است، می برد و یک "بار" شکلات در می اورد و می گیردش طرف دیگری و با لهجه ی (جذاب) فرانسوی می گوید: "شوکولا؟




 

کسی هست که مرا به خانه ببرد؟

گم شده ام. در شهری که بوی ترس می دهد. شهری که روزی چند بار خودش را خیس می کند و لکه ای زرد به دامن لکه دارش اضافه می شود. شهری که سردرد دارد. درد دارد. درد دارد.

اینجا شهر من نیست. می خواهم به خانه برگردم...

اینجا شبانه روز ۹۰ ساعته شده است. دیر می گذرد. با غم می گذرد. در سکوت می گذرد. کسی چیزی نمی گوید. کاش هیچکس چیزی نگوید