یادم باشد حالت که بهتر شد برایت بگویم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ... یا ما گمان کرده ایم که دوستمان دارد ... یا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را دیگر دوست نداشته باشد. از همین لحظه. نمی شود دوست داشتن را از دیگری به واسطه ی تاریخ و قانون و منطق خواست، یا او را به ادامه دادن چیزی که تداوم ندارد؛ لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد. نمی توان دیگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه، با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد. این درد، این آسیب، این وانهادگی که در توست، از توست. نه از دیگری. نگاه کن ... اگر دیگری ما را دوست ندارد؛ یا به شکلی که ما می خواهیم یا به اندازه ی ان؛ می توان مغموم شد یا دلتنگ یا سرگشته یا ماند یا رفت ... اما هر چیزی به جز این اگر تبدیل به حکایت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی که تملک طلبی است. دوست داشتن حق نیست. انتظار نیست. مطالبه نیست. یا هست. یا نیست. همین. وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ... تا هست باید قدرشناس بودنش بود ... و وقتش که رسید، رهایش کرد تا برود و آنجا بروید که می روید.




 

 

 

می گویند مردها گاهی میروند در غار تنهایی شان. می گویند باید کاری به کارشان نداشته باشی، فکر نکنی دیگر دوستت ندارند، و سوال پیچشان نکنی. باید یک پرتقال را پوست بکنی، مثل گل پره پره اش کنی و جلوی مرد ات بگذاری اش...لبخندی بزنی و بروی.




 

مطمئن شدم که پزشک سخت کوشی خواهم شد.

می دانی، آخر وقتی بیماری می میرد، فقط ۲۰ دقیقه برای احیاءاو وقت میگذارند.

من اما ٧ روز وقت گذاشتم برای احیاء ‌بیمارم!




 

 

                                

                                     وای بر من و آرزوهای کوچکم.




 

 

آخ از این «بی تابی »ها. آخ از این «زن» بودن ها.




 

خدا! خدایی یه سفارشی کن این فرشته ی نویسنده سرنوشت، کاربن رو از لای دفتر سرنوشت ما برداره




تووی تنهایی یک جور احساس آزادی هست، که گاهی هم تنم رو می لرزونه، نه واسه آزادیش، واسه بی کسی اش!




                                 

راستش این است که من در این قلمرو خیلی اگر باشم ــ بدون احتساب زن بودنم حتی ــ نصف یک آدمم. تازه همین هم اگر نخواهند نیستم

تا به حال که نفهمیده‌ام. فرق اینکه آن‌ها بگویند من "نیست"ام و اینکه خودم اعلام کنم که من "نیست"ام دستم نمی‌آید.من فکر می‌کنم تا وقت ان رسیده که  بروم پای این صندوق‌های سفید، اسم یک "بد" را در برابر بدتر بنویسم روی این کاغذ کذایی و بیندازم داخل، فرض این است که زحمت نیست و نابود کردن رای من روی دوش بانی‌اش می‌ماند. من این را ترجیح می‌دهم به اینکه شناسنامه‌ی سفیدم را بگذارم در گنجه و حالش را ببرم. تا این لحظه که نظرم این است.

من دوست داشتم حالا که می‌روم پای این صندوق بتوانم اسم کسی را بنویسم که دلم می‌خواهد. دوست داشتم دست‌کم اسم "خاتمی" را بنویسم که تنم نمی‌لرزد از شنیدن اسمش. نمی‌شود. بین این دو حضرت باقی مانده "میرحسین موسوی" یک هندوانه‌ی سربسته است که بدبختانه نمی‌شود به شرط چاقو خریدش. با اینهمه من او را به "کروبی" ترجیح می‌دهم که یک تیم چهار نفر و نیمی دارد اما خودسری‌اش من را یاد مرد مشهور این چهار سال می‌اندازد. من بین این دو بالاجبار موسوی را انتخاب می‌کنم با این تصور که احتمال بیشتری دارد بعد از انتخاب هم همین که هست و نیست یا نشان می‌دهد و نمی‌دهد باقی بماند.

من به "میرحسین موسوی" رای خواهم داد.




 

 

بعضی روزا صبحِ جمعه‌هه به طرز خوشایندی کش میاد کش میاد خودشو پهن می‌کنه رو تمام تنت، بوش می‌پیچه تو دماغت، خنده‌ش پخش می‌شه تو صورتت .
اوهوم. این‌جوریه که گاهی وقتا دنیا فقط رو پاشنه‌ی تو می‌چرخه.




 

حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم و حرفهایی است برای نگفتن، حرفهای که هرگز سر به ابتذالِ گفتن فرود نمی اورند و سرمایه ماورایی هر کس حرفهایی است که برای نگفتن دارد حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمیشوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند

شاندل (کتاب آفرینش)

                        




 

 

 

وسیع باش و تنها و سربزیر و سخت

                                                                                    سهراب سپهری




 

 

 

حجاب چهره‌ی جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی‌ست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم، چرا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه‌ی ترکیب، تخته‌بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه‌ی ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین، چون شمع

که سوزهاست نهانی دورن پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من، که منم




 

you give me the kind of feeling people write novels about

      




تقریباْ همه در همه جای دنیا٬ با هر شکل و هر رنگ پوست و هر سایزی می دانند که دروغ چیز بدیست و حتی یک بچه ی اندازه ی قاشق که بر حسب اتفاق جاندار است و در جیب جا می شود و دندان شیری های جلویی اش در حین گاز زدن سیب افتاده هم می تواند دست مشت کرده اش را در هوا بالا پایین ببرد داد بزند «دروغگو دشمن خداست!»

اما هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که به صورت احمقانه ای دروغ هایمان را گروه بندی کنیم! دروغ مصلحتی و دروغ تفننی هفته ای یک بار با دوستان و دروغ شاخدار خانمان سوز و غیره.

و خنده دارتر از آن آدم های ناقلایی هستند که با حالتی کاملاْ جدی می گویند «من از دروغ متنفرم!» انگار که این منحصر به فردترین خصوصیت آنهاست!  در مواجهه با چنین آدم هایی دوست دارم وزنم را روی دو پایه ی عقبی صندلی بیندازم و در حالی که نزدیک است سرم از پشت با زمین مماس شود یک ربع با صدایی گوشخراش بخندم. گفتن این جمله مثل این است که کسی بگوید «من دوست ندارم بشقاب باقالی پلو و ماهیچه ام را درون یک توالت بین راهی در جاده ی فیروزکوه ببرم و آنجا ناهار بخورم»

احتمالاْ همه یا دست کم بیشتر ما از دروغ متنفریم اما این دلیل نمی شود که دروغگوهای خوبی نباشیم. کسی که می گوید «من هیچ وقت دروغ نمی گویم» مثل این است که بگوید «من هرگز به پیرزن ۷۲ ساله ای که با چکمه های چرمی و موهای بلند آبی جلوی دانشگاه تهران تک چرخ می زند٬ آهنگ متالیکا را می خواند و زنبیل خریدش از دسته ی موتور آویزان است نگاه نمی کنم!»

 این خیلی جالب است که ما معمولاْ تن به چیزهایی می دهیم که ازش نفرت داریم و پافشاری می کنیم تا با بافتن چرت به پرت و دوختن دری به وری خودمان را به زشت ترین شکل ممکن توجیه کنیم. در این روزهایی که همه چیز تا حد انفجار تکراریست٬ کاش کسی پیدا شود تا برایمان بدون تظاهر به "آدم خوبه بودن" نمایشی واقعی اجرا کند. دلم می خواهد  کسی را ببینم که کاپشنش را دور سرش می چرخاند و در نهایت صداقت داد می زند:

 «من یک دروغگوی عوضی هستم!»




 

یک کلاغ٬چهل کلاغ٬ هفتاد کلاغ٬ صد کلاغ... صدای قار قار گوشمان را پر می کند. لعنتی!




 

*این موسیقی فیلم "بی‌وفا"ست. کار این آقا که گفته موسیقی مذهبش است و خب، من که می‌گویم خوش مذهبی است.