تو یک حادثه‌ی مهمی که می‌توان از همه چیز، از همه کار، از همه‌ی روزمره‌های تکان دهنده‌ی زندگی با تو حرف زد. تو یک حادثه‌ی مهمی که می‌توان از مگو ها حتا، نه خودت، از ممنوع‌ترها با تو حرف زد. پیش تو باز شد که خودم باشم، یک‌دست خودم باشم، پیش تو جرات کردم طبقه‌بندی را رها کنم، مگوها را بریزم بیرون و با همان نگرانی مبهم ِ از دست دادنت متکا را سفت بغل کنم و خواب از سر پریده، مثل اسب زانو بر تشک نیمه طبی‌ام بکشم، فکر کنم و فکر کنم. تو برای من رسمن یک ژانر جدیدی که بوده‌ و نبوده‌ات یکسره جذابیت شد. متفاوتی، چون فکر کردنت مرز ندارد، متفاوتی، چون ادای بلوغ در رفتارت نیست، بالغی. تو این روزها انتظاری، خفیف و مبهم




 

هزار جهد بکردم که یار من باشی

قراربخش دل بی‌قرار من باشی

در آن چمن که بتان، دست عاشقان گیرند

گرت ز دست برآید، نگار من باشی

 




 

 

تو از صدای غربت، از فریاد قدرت و از رنگ مرگ می ترسی؟ برای دوست داشتنِ هر نَفَس زندگی، دوست داشتن هر دَمِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردنِ هر چیزِ کهنه را و - برای عاشقِ عشق بودن ، عاشقِ مرگ بودن.

  بار دیگر شهری که دوست می داشتم ـ نادر ابراهیمی(روحش شاد)




 

این تصویر امروز بر روی مجله معتبر نشنال جیوگرافیک قرار گرفته و در شمار ۵ تصویر برتر هفته جای دارد. تصویری که روزگار ۱۷ اردیبهشت (۷ می) ۱۳۸۸ سرزمین سوخته‌ای را در استرالیا نشان می‌دهد که کمتر از سه ماه پیش (۹ فوریه ۲۰۰۹) اینچنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد می‌روید و تو می‌توانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوست‌داشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی … اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سخت‌ترین شرایط کوره‌راه‌هایی از امید دارد تا به آدم‌های مثبت‌اندیشش ارایه دهد …
       و البته این تصویر می‌تواند همچنان حامل پیام‌های بیشتری هم باشد:
این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیده‌اید؛ حتا اگر در تیره‌‌ترین یا کسل‌کننده‌ترین دوران زندگی‌تان قرار گرفته‌اید …
این که زندگی بسیار مهربان‌تر از آن چیزی است که گمان می‌کنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …
این که همیشه می‌توان از دل سیاه‌ترین و سوزان‌ترین رخدادها، ترترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید …
این که مزه‌ی گس و استثنایی حیات را نمی‌توان و نباید با هیچ مزه‌ی دیگری برابر دانست …
این که رویش دوباره‌ی عشق می‌تواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …
     فقط کافی است نگاه‌مان را عادت ندهیم به بد دیدن!




چند وقتی هست که فهمیدم فلش راهنما نیستم و وظیفه ی سنگین هدایت و خیس کردن مردم با آبپاش انرژی مثبت روی شانه هایم نیست . فهمیدم بهتر است فرمان هرکس دست خودش باشد تا تصمیم بگیرد از وسط باقالی ها به سمت ترکستان برود یا با عبور از تنگه ی واشی و نبرد با برونکا به "سعادت آباد" برسد و خوشبخت شود. (در اینجا منظور از سعادت اباد همان خوشبختی و سعادت میباشد)

من فقط می توانم [اگر بتوانم] پیامبر خودم باشم٬ خودم را هدایت کنم




 

آرررره" [با تلفظ شدید ر] واژه ی پرمعنا و مفهومیست. واژه ای که به کمک آن می توان به جای یک بحث بی دلیل یا توضیح طولانی خسته کننده٬ منظور اصلی را به مخاطب رساند و در وقت و انرژی صرفه جویی کرد!

"آررررره آررررره!" کلمه ایست که می توانید با تلفظ های گوناگون در شرایط مختلف خودتان را از شنیدن نصیحت ها و پند و اندرزهای تمام نشدنی افراد تازه حکیم شده٬ جروبحث های روی اعصاب٬ دروغ های اول آپریلی و سخنرانی های دیازپام مانند٬ نجات دهید.

باور کنید که تلفظ صحیح این واژه ی جادویی می تواند زندگی تان را دگرگون کند.

مثلاْ می توانید به بیشتر کسانی که الکی چشم هایشان را خمار می کنند٬ نفسی نیمه عمیق می کشند٬ بوسه ای به کتاب های روانشناسی تازه مد شده شان می زنند٬ دست هایشان را با فیگورهای کلاس رقصی تکان می دهند٬ و چون می دانند حالا حالاها نمی توانند با حقوق ماهی ۵۰ هزار تومن نیازهای مادی سایز اکس لارجشان را ارضا کنند٬ با لحنی نیمه عارفانه می گویند «من اصلاْ آدم مادی ای نیستم و تو زندگی به مادیات اهمیت نمی دم» ٬ پوزخند بزنید و در حالی که به سقف نگاه می کنید با غلظت بگویید: آررررره آررررره !

در اینجا "آرررررره" یعنی می دانم که در مغزت چه می گذرد٬ اما به رویت نمی آورم.

"آررررره حق با توئه" جمله ایست که به وسیله ی آن می توانید یک مشاجره ی بی نتیجه را به نفع خودتان به پایان برسانید. چون از یک طرف با تلفظ حرفه ای "آرررره" به مخاطبتان فهمانده اید که این دعوا حوصله تان را سر برده و ترجیح می دهید به جای شنیدن جیغ و عربده های او٬ کمی Archive (یا هرچیییز دیگری) گوش کنید و از طرف دیگر بیان جمله ی "آره حق با توئه" از شما یک فرد منطقی٬ متواضع و صلح جو می سازد.

"آرررررره" را دست کم نگیرید٬ جواب می دهد.  [آرررره آرررره!]




امروز با یکی از دوستان قدیمیم صحبت میکردم کسی که از سال اول دبیرستان با هم تو یه مدرسه بودیم و الان نزدیک ١٠ ساله که همسایه ایم. به عنوان دختر خوشگله ساختمون معروف بوده و هست اما وقتی تو حرفای اون و هم سن و سالهام گوش میکنم میبینم این نسل ما چقدر سر در گمه و نمیدونه داره به کجا میره البته تا حدی هم بهش حق میدم

ما در تناقض بزرگ شدیم. در مدرسه یک چیییز شنیدیم٬ در جامعه یک چیییز دیدیم و در خانه یک جور دیگر رفتار کردیم

در کانال های ماهواره Spice Girls و Back Street Boys و Britney Spears خواندند و رقصیدند و به ما حق بدهید که آنها را به سریال های تلویزیون خودمان ترجیح بدهیم.

سریال هایی که ما را گیج و عصبانی می کرد. به ما حق بدهید.. در این فیلم ها می دیدیم که همیشه آدم بدها کراوات بسته اند٬ . بعد می دیدیم که پدر ما هم کراوات می بندد٬ اما آدم بدی نیست. زن های بد و خلافکار این فیلم ها همیشه مانتو می پوشیدند ٬ روسری های رنگی سرشان می کردند و در عوض آدم خوبه های فیلم همیشه چادری بودند. نگاهی به مادرمان می کردیم و می دیدیم که او هم مانتو می پوشد٬ روسری رنگی سرش می کند اما آدم بدی نیست.

و به یاد میارم وقتی بچه ی کوچکی بیش نبودم٬ در خیابان زن های چادری ای را می دیدم که در پیاده رو های شلوغ٬ با آرنجشان به سر و صورتم می کوبیدند تا راهشان را باز کنند... و وقتی در گرمای تابستان باد زیر چادرشان می رفت٬ بوی تهوع آور عرق بیرون می زد و همیشه سعی می کردم فاصله ام را با آنها حفظ کنم. و فکر می کردم که کدام یکی از این ها از مادر  من که مانتو می پوشد و روسری سر می کند٬ "آدم بهتری" ست؟

در صورتی که قطعاْ "خوب بودن" ربطی به شکل لباس که شبیه چادر باشد یا مانتو نداشت و  خوبی در قلب است. اما ما از همان کودکی در مقابل این پارچه ی سیاه و بلند که یا از پشت روی زمین می کشید یا گوشه ای از آن در دهان صاحبش بود یا زیر بغلش٬ جبهه گرفتیم.

این نسل دارد درد میکشد چون دارد از وسط پاره میشود .

این نسل بی حوصله و مایوس است حق دارد




 

نه

من

نمی ترسم

من از شب و تاریکی و خیابون های خلوت و نا امنی و جنایت های زنجیره ای شهر نمی ترسم. از راننده تاکسی هایی که شاید هر کردومشون خفاش شبی باشن که ممکنه هر لحظه هوس کنن دستمالشون رو روی دماغ و دهنم بذارن٬ بیهوشم کنن و با چاقوی دسته چوبی ساخت ایرانشون به قسمتهای مساوی تقسیم کنن نمیترسم  

من از موتور سوارهایی که شاید هرکدومشون قصد کوبیدنم تو دیوار و دزدیدن وسایلم رو داشته باشن نمی ترسم. از مردهای هیز "کمری" سوار که همشون دنبال منشی واسه شرکت خصوصیشون می گردن٬ من از این نگاه های گرسنه که قصد بلعیدنم رو داره نمی ترسم.

نه

من

نمی ترسم

چیزهای ترسناکتری هم هست...

من رو از اون چیزی که می ترسم بترسون! . من و از "حیوون" شدن انسان ها بترسون.

من از این همه حیوانیت می ترسم.




 

عجب تیره‌ای بود این آسمان، عجب بارید، عجب سبک شده، روشن شده، رقیق شده حالا.




 

 

PMS

pms را کسر بزرگی از زنان تجربه میکنند برای من اما همراه است با دوره های فرساینده ای از خستگی، خشم و احساس ناکامی.

میخوام روحمو بالا بیارم گریهگریه




 

گفتم دری ز خلق ببندم به روی‌ِ خویش دردی‌ست در دل‌ام که ز دیوار بگذرد!




 

بعضی وقت‌ها هست، که آدم دلش می‌خواهد همین شکلی جنین‌وار جمع بشود توی خودش، و بگذارد زمان بگذرد. بگذارد آن تلخی یواش‌یواش خودش ته‌نشین شود کم‌رنگ شود برود. این‌جور وقت‌ها یک کنجِ دنج یک حریمِ امن نجات می‌دهد آدم را از گیرافتادن از دست و پا زدنِ بی‌هوده وسط هزار فکر و خیال و

هزار فکرِ بی‌ته.

 کج خلقم




 

بعد می‌بینی یک جایی دیگر کلمه‌ها کم آورده‌اند. آواها کم آورده‌اند. اصوات و شکل‌ها و شکلک‌ها کم آورده‌اند. دارم فکر می‌کنم آن خدایی که کلمه‌ها را آفرید، لابد خبر داشت از این همه باری که بلدند به دوش بکشند. لابد پیش‌بینی کرده‌ بود تا کجاها آدم را روی دوش‌شان بلدند حمل کنند. خبر داشته حتمن از سرنوشتی که کلمه‌ها می‌توانند برایت رقم بزنند. فکری اما برای این جور وقت‌های بی‌کلمه نکرده بوده لابد. حواسش نبوده چه قاصر می‌شود زمین و زمان، این جور صبح‌ها که آدم چشمش را که باز می‌کند، تو را تمام و کمال، با همه‌ی پستی و بلندی‌های تن و روحت می‌نشاند مقابل چشم‌هایش، یک جوری که دلش هیچ فاصله‌ای، نیم‌فاصله‌ای نمی‌خواهد، یک جوری که خودش را مثل مرغِ بسمل به در و دیوار می‌کوبد، از زمین و زمان می‌گوید و انگار از هیچ‌چیز نمی‌گوید، بس که می‌داند و می‌داند تو، در این اولِ صبحی، از کدام درد، از کدام نیاز، از کدام تمنا و دوری و خشم ناشی از دوری، از کدام شهوتِ بی‌انتهای تن داری حرف می‌زنی و نمی‌زنی. فکرش را نکرده بود که این ساعت‌های کم‌آوردنِ همه‌ی عالم، پیشِ خواستنِ تو، چه‌طور، از کجا تو را گیر بیاورد، سه‌کنجِ دیواری گیرت بیندازد، خیس و داغ، تو را به نیش بکشد. از کجا بیاورد دهانی را مانند تو، که بگوید و ببوسد و بنوشد و ببلعد و به دندان بگیرد و ببوید و الخ.

دلم برای خودم تنگ شده .دلم تنگ شده و می‌دانم که این جور وقت‌ها هر حرفی از دهانم خارج می‌شود. بس که خرم. بس که دوست‌ت دارم.




 

 

دوست دارم اتاق‌خوابِ این شکلی را. ازین اتاق‌خواب‌های بزرگ با پنجره‌های قدی پرنور، که با تی‌وی‌روم و سرسرا قاطی شده، جوینت شده، که ویوی حمام خصوصی را دارد از یک طرف، ویوی درخت‌های سبز خیابان را از طرف دیگر. پنجره‌ی سفید قدبلند چوبی‌اش را که باز کنی، هوای نم‌دارِ بیرون می‌پیچد لابه‌لای موزیک سلکشن فوق‌العاده‌ای که آقای صاحب‌خانه لود کرده از همان اول. یک‌جورِ خوبی سفید و پرنور و بی‌دیوار است این فضا. می‌شود تنت را قایم کنی توی آبِ داغِ وانِ اکسپوزِ گوشه‌ی اتاق، بگذاری باد سرد بیرون بوزد روی پوست صورتت، خیال کنی زیر همین درخت‌ها دراز کشیده‌ای که نوکِ شاخه‌هاشان خم شده تو. اصلن من دوست دارم این خانه‌های بی‌پرده را، این بی‌پرده‌گی‌ها را. این پنجره‌های تمام‌قدِ مغرور که خودشان را قایم نکرده‌اند پشت پارچه‌های آویزانِ طولانی. دوست دارم این سقف‌های بی‌دیوار را که با نور و باد و باران قهر نکرده، جریان دارد توش طبیعت، جریان دارد هوا.

بعضی آدم‌ها اما، توی خانه‌ی خودشان، توی خلوت دونفره‌ی خودشان هم آدمِ در و پرده‌اند. همیشه در اتاق‌خواب باید بسته باشد پرده‌ها باید کشیده باشد همیشه دیواری دری چیزی باید باشد که پشت‌اش معنیِ خلوت بدهد براشان. این آدم‌ها وقت‌های تنهایی‌شان درِ توالت را می‌بندند قفل می‌کنند حتا. هیچ‌وقت برهنه شنا نمی‌کنند برهنه راه نمی‌روند در خانه هیچ‌وقت بی‌ملافه دراز نمی‌کشند روی زمین هیچ‌وقت تن‌شان سرمای سرامیکِ کفِ خانه سرمای سنگِ روی کانترِ آشپزخانه را تجربه نکرده پابرهنه‌گی یادشان رفته، انگار لباس و دمپایی و پرده و دیوار جزئی از تن‌شان بوده همیشه.