چند تا عکس دیدم حیفم اومد نگزارمشون اینجاچشمک




 

آدم این خلوتی و خنکی و ابریِ صبح زود جمعه‌ی خیابون ما رو که می‌بینه با اون درختای ردیفِ ارتودنسی شده‌ش با برگای جوون و کم‌رنگ مغزکاهویی، رسمن کاهوسکنجبین‌ش می‌گیره.




 

حتمن برای خیلی ها لحظه هایی بوده است که پر از خنده بوده اند و لبخندی فقط داشته اند و کسی که دوستشان داشته و کسی که دوستش داشته اند ، با نگاه های یک وری  بهشان گفته: « نخند!!» و قهقهه شده اند یکدفعه.

حتمنی برای خیلی ها لحظه هایی بوده است که یک گردوی بزرگ راه گلویشان را بسته بوده است و کسی دوست داشتنی بهشان گفته: « عزیزکم! گلکم! آهوکم! گریه نکنی...» و سر شانه های گرم آن «کسی » را خیس خیس خیس کرده اند.

 

اما قطعا برای من نبوده که سر و صدا کنم و شیطنت کنم و خودم را به در دیوار بزنم ، تا به خودم و همه نشان بدهم که : اتفاقی نیفتاده! ...و بعد کسی ، که دوستش دارم و دوستم دارد بگوید: «نترس!» و دلم فقط و فقط آغوشش را بخواهد... امن ترین جای دنیا!




آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب،برق و بوی نمک،ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم،چشم های مان را می بندیم،همه جا تاریکی است

 

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود




محدودیت یکی از چیزهایی ست که جامعه ی ما انواع مختلف آن را داراست. دایره ی محدودیت های ما آنقدر وسیع است که اگر می توانستیم به جای نفت و فرش و پسته آن را صادر کنیم، گربه ی کشورمان روی ثروتی حساب نشدنی پشتک می زد و شیر پرچرب می خورد.

گاهی محدودیت برای جامعه ی ما نقش فرشته ای را بازی می کند که او را در شرایط سخت از جواب دادن به سوال های سخت تر نجات می دهد و به شکلی غیر منطقی یا دست کم به زور منطقی توجیه می کند. چون ظاهرن دلیل بسیاری از عقب ماندگی ها، ضعف و کاستی های ما محدودیت است.

تلویزیون به عنوان ابزاری قدرتمند، با بازوهای عضلانی، گردنی کلفت، سری تراشیده و ته ریشی همیشگی توانایی این را دارد که بدون دخالت دست نظر ما را نسبت به موضوعات مختلف تغییر دهد، موافق یا مخالفمان گرداند، option هایی را از مغزمان حذف یا به آن اضافه کند، با تکرار بعضی مسایل در شکل ها و موقعیت های متفاوت [در حد خرد شدن اعصاب و بسته بندی آن در کیسه های بهداشتی] آن را با کلاه گیس و تاجی جواهرنشان ملکه ی ذهنمان کند و با تصاویر و پیام ها و صداهای مختلف به ساختن چیز با ارزشی به اسم فرهنگ بپردازد. اما همین ابزار نیرومند و بانفوذ هم محدودیت های ویژه ای دارد. به شکلی که گاهی باعث نادیده گرفتن یا دستکاری انکار نشدنی واقعیت ها می شود.

در بسیاری از سریال های ایرانی [به عنوان نشان دهنده ی بخشی از زندگی قشر یا اقشاری از جامعه] دخترها یا به کلی نادیده گرفته شده و یا به شکلی ناملموس و گاهی توهین آمیز به تصویر کشیده شده اند. محدودیت های تلویزیونی باعث می شود دخترهای امروزی تبدیل به مرغ های خانگی ای با دامن های بلند گلدار، جوراب شلواری کلفت مشکی و دمپایی های پلاستیکی شوند که جز برای دانشگاه از منزل خارج نمی شوند و دائمن در حال اتو کشیدن پیراهن "داداش" و چای آوردن برای "آقا جون" یا بابا هستند. کم پیش می آید شخصیت دختری در سریال های ایرانی دیالوگ جالب و بامزه ای برای گفتن داشته باشد و شاید به دلیل همین "محدودیت" هاست که همه ی بار بامزگی و دیوانه بازی ها به دوش "علی صادقی ها" ی سریال هاست و دخترها خلاقانه ترین کاری که از دستشان بر می آید این است که به شوخی های مردانه، جوری که زیاد جلف نباشد بخندند. و ما به عنوان تماشاگر شاید نهایتن بتوانیم به "خنگ بازی"های یک دختر کانا با بهره ی هوشی 0-39 پوزخند بزنیم!

و باز همین محدودیت هاست که باعث می شود بازیگرهای دختر سریال ها با لباسی در اوج بد سلیقگی جلوی دوربین بیایند، لوس بازی در آورند، با دیدن سوسک و سایر جک و جانورها جیغ بکشند، برای مسایل احمقانه گریه کنند، یک "آقا" اول اسم همه ی افراد مذکر حتا پسر عمه شان تا وقتی که به عقد رسمی هم در آیند بگذارند و قانون شکن ترینشان در سن بیست و چند سالگی نهایت خلاف بازی هایش را در دو ترم پیچاندن دانشگاه و ماندن در خانه، نشستن پشت مانیتور و chat کردن نشان دهد!

این محدودیت است که تلاش می کند به تماشاگر تلقین کند دخترهای ایرانی در درس و شوهر و بچه و سینی و چای و اتوکشی و دستکش ظرفشویی و عشق به خانواده و فامیل و لوس بازی و عروسک خلاصه می شوند؟

آیا این محدودیت های بیشمار در رنگبندی های مختلف می تواند واقعیت ها را هم تغییر دهد؟




امروز از صبح هر مریضی به من افتاد انگار صبح یک لیوان پر آب سیر قرقره کرده بود اومده بودسبزسبز

سرم داره گیج میرههیپنوتیزم




 

 

چندان که گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

یارب امان ده تا باز بیند

چشم محبان، روی حبیبان

ای منعم آخر بر خوان وصل‌ات

تا چند باشیم از بی‌نصیبان

 

چه اهمیتی دارد که بارها بی تو به سر نمی‌شود شجریان را گوش کرده باشی و این زمزمه‌ها را هیچ یادت نمانده باشد، مهم‌ا‌ش این است که دوباره پیداشان می‌کنی، این که میان این همه صدا و صدا و صدا، باید خووب گوش کنی تا بشنوی‌شان، بفهمی‌شان، و زمزمه کنی همراه کلمه‌های شاکی آقای شاعر، همراه آن "مسکین" و "غریب" و "محب" و "محبوب"، که آقای آوازه‌خوان این همه خوب‌شان می‌خواند...




چه مرز ظریفی‌ست بین آن‌جا که باید جمله‌ای را که او می‌گوید ادامه بدهی، یعنی که یادم هست، خواندن، شنیدن، دیدن با هم‌مان را، که هستم، و تمام تاریخ بودن‌مان را به دوش می‌کشم هنوز، و آن‌جا که نباید بگویی تا او بگوید، که یعنی نامکرر است گفتن تو، یعنی که من یادم نیست، یا هست و باز دوست دارم شنیدن تو را، یعنی که می‌دانم به گفتن مشتاقی تو، بگو، برایم بگو، به شنیدن‌ات محتاجم.




 

غروب جمعه است. "دوستت دارم" گفتن ثواب دارد.




 

ماه به معجزه ی لبخند تو ، کوچ می کند ! تا طعم آسمان را بچشد....

و  سعادت تابعی است از هر آنچه تو  می خواهی ...

جایی که  عشق ! تنها متغیر آشوب زایی است ، که انسجام می بخشد !!

 

اینجا ! ساعتهایی در یک روز هست ، که شمارَش ! از بیست و چهار ! هم فراتر می رود ...وقتی که در طولانی ترین شب تردید ! رد جاودانه ای از یلدای نوازش حک می شود ...

و خوب به خاطر بسپار نازنین ! که در منظر بی زمان و مکان زندگی ، تنها رنگی که شکوه می آفریند ، بی گمان تویی !!

                                                 باش ...

                                                      رنگی باش ...........

                                                         به رنگ خودت باش !!




 

راز عشق در احترام متقابل است
احساسات متغیر اند،
اما احترام دو طرف ثابت می ماند




 

یهو خدا گفت : «دلم گرفته»

پیامبر پرسید: «بنویسم  'دلم' یا 'دل مان'؟»

خدا گفت :« برای خودت گفتم. چیزی ننویس»




کاش نمیومد  اصلا. ٢ هفته بلاتکلیفی مسخره. فقط من رو از روال کاری که برای خودم بعد اون امتحانهای طولانی چیده بودم پرت کرد.از کارهای بی برنامه متنفرم. نه اینکه خودم خیلی آدم منظمی باشم اما دلم میخواد زمان کار ، کار کنم و زمان استراحت ، ۶ دونگ تفریح کنم و خوش بگذرونم. از قاطی شدن این ٢ تا متنفرم. تعطیلات من به تحمل گذشت تحمل یه شرایط مسخره و افتضاح. بیشتر انرژیم گرفته شد تا اینکه انرژی بگیرم برای شروع!!




 

چه مرگم است که آرام نمی‌گیرم پس؟ چرا این اضطراب و درد ته‌نشین نمی‌شود؟ چرا نمی‌توانم از ته دل بخندم؟ ...

یک گونی روزنوشت غمگین سودازده مانده روی دلم که چون گوشی شنوایش نیست اینجا آوارشان می‌کنم. حق انتخاب خواندن و نخواندن مثل همیشه با توست همراه ندیده‌ی من.




 

 

عصبانی، کلافه، خسته، درگیر، مستاصل، کفری، کم آورده....

همه اینها با هم میشن من بعد از یه روز پر دید و بازدید به زور برده!!!!!!!