نوشته بود ژوزفین - همان معشوق و همسر معروف ناپلئون- می بخشید، اما فراموش نمی کرد. نفهمیده بودم چرا.

حالا اما خوب میدانم. خطای آدمها را باید بخشید. جفایشان را هم. نه از سر بزرگواری، که این روزها از قدرت من یکی خارج است. دانسته ام که باید بین بخشیدن یا یک عمر به دوش کشیدن کوله بار نفرت انتخاب کنم. بخشیدن را انتخاب کرده ام.

فراموشی اما، نه. فراموش نمی کنم تا اجازه ی تکرار تراژدی را به آدمهای اطرافم ندهم.تا شانس دوباره ای ندهم به آدمهایی که یکبار اجازه داده ام فرو ریختنم را پیروزمندانه نظاره کنند و لابد در دل هم بگویند که خودش خواست. می بخشم اما هرگز فراموش نمی کنم.

 




 

آدم سردش می‌شود همچین شب‌هایی که زمستان است و خورشیدش نیست.





از قله ها تو میتوانی همه چیز را کوچک ببینی. افتخارات ما ، غصه های ما همه اهمییت خود را از دست میدهند. آنچه به دست آورده یا از دست داده ایم آن پایین میماند. از فراز کوهسار تو میتوانی ببینی که دنیا چقدر وسیع است و افق چه اندازه دور.




ترس تا زمانی ادامه دارد که "گریز ناپذیر" آغاز میشود، بعد از آن دیگر معنایی ندارد و ما

فقط میتوانیم امیدوار باشیم که بهترین تصمیم را گرفته ایم.




گوش کردن کار ساده ای نیست در دعاهایمان همیشه سعی داریم توضیح بدهیم که کجا اشتباه کرده ایم و اینکه دوست داریم چه اتفاقی برایمان بیافتد. اما خداوند همه این چیزها را میداند و گاهی او از ما میخواهد که به ندای جهان گوش فرا دهیم و صبور باشیم.




 

از هر لحظه زندگیت استفاده کن اگر نمیخواهی بعد ها افسوس و پشیمانی داشته باشی و به خود بگویی که جوانی خود را از دست داده ای. در هر سنی خداوند دل مشغولی های خاصی به انسان میدهد.

                کوه پنجم. پائولو کوئیلو




اگر پرنده را در قفس بیندازی مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی و پرنده ای که قاب گرفته ای فقط تصور باطلی از پرنده است. عشق در قاب یادها پرنده ای است در قفس، منت آب و دانه را بر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش که عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.
یک عاشقانه ی آرام- نادر ابراهیمی
 منم پرندمو آزاد گذاشتم که هر جا میخواد دیگه پر بکشه. عزیزم تو آزادی ببخش که آزادیهاتو ازت گرفته بودم!


ادامه مطلب

 

خوب یا بد ، ما از خانواده هایمان چیزی درباره عشق یاد نمی گیریم . از جامعه ی گرداگرد کودکی و نوجوانی مان هم . به اولین گزش عشق که می رسیم خام ایم . خمیره ای که شکل می گیرد ... کمی از دانسته هایمان ، کمی از محیط ، کمی از ابر و باد و مه و خورشید ، و بیشتر از اینها : از هم . از معشوق . از عاشق . از آنکه گره می خوریم با دلش ... برای ده سال ، بیشتر یا کمتر ، او را شکل داده ای . "هست" عاشقانه ات را ساخته ای . دل اش را رام کرده ای . عادت داده ای ... قلبش را چنان پرداخته ای که خواسته ای... پا به پایش آمده ای ... حالا می رود و انتظار داری دیگرانی قانعش کنند که "شازده کوچولو داستان زیبایی است اما هرکسی دیر یا زود می فهمد نمی تواند با آن زندگی کند . او فهمیده است . تو هم بفهم . " ... بفهم ؟ همین ؟




        




pms

درد آشنا که می پیچد زیر دلم هجوم می برم به سمت تقویم و چشمم که می افتد به نشانه های تکراری صفحات این ماه آرام می شوم. فکر می کنم بعد از تمام روزهای سختی که گذرانده ام ، این دل مجروح تسلی ناپذیر می تواند فقط ناشی از یک دوره ی ماهانه ی دیگر باشد. می شود هفته ی بعد روی صفحات همین تقویم بنویسم تمام شد. که من باز همان آرام ِ سخت ِ بی حاشیه ام ... فکر می کنم همه ی این دوره هم درد نیست. گاهی شادی است ، گاهی آرامش ، گاهی نفسی به آسودگی

به انتظارم که همه ی این بغض و درد و دلشوره به اولین قطره ی خون تمام شود ...

 




 

در مقابل عصبانیت یک مرد،
فقط باید سکوت کرد،
حتی اگر دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشد.




 

 

 

قفس داران غرورم را شکستند                        دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پای عشق رفتن                            پروبال عبورم را شکستند




همیشه «زن » ایم...

عاشق «مرد»مان می شویم...عاشق ایثار برایش...عاشق عاشقش بودن...

او که دوستمان نداشت، به خیال خودمان قسمتی از وجود اش را میگیریم و باز چرخه را تکرار میکنیم... به جبران اینکه مردمان ما و عشقمان را نمیفهمد، تمامش را به پای موجودی میریزیم که به گمانمان مال خود خودمان است...میفهمد... همه ی همه ی خودمان را باز به پایش میریزیم و باز....

نمیشود کاری کرد.

همین است. زندگی همین است. «زنانگی »همین است.راه فراری هم نیست. ممکن است فقط کمی شانس بیاوری و کمتر زخمی بشوی.

***

حال خوبی ندارم این روزها. زنانگی ها عذابم میدهند و چون میدانم «چه خواهد شد»،برای آسیب ندیدن ، هر لحظه انرژی عظیمی صرف میکنم.

 دعایم کنید!

 

  




 

 

می دانم چقدر این شکلی آزاد ترم. می دانم هیچ وقت کسی پیدا نمی شود که به اندازه مادر و پدرم دوستم داشته باشد و همیشه ی همیشه نازم را بکشد. می دانم هنوز خیلی چیز ها هست که باید ببینم و بخوانم و بچشم و بفهمم. می دانم الان بزرگترین دغدغه هایم چه چیز های ساده و حل شدنی ای است.می دانم برای خیلی از لذت بردن ها به کسی نیاز ندارم.باور کنید همه ی اینها را میدانم.

اما این را نمیدانم که چرا، هنوز هر وقت خبر ازدواج کسی را میشنوم یک جوری میشوم. شاید هنوز هم مثل بچگی ها به خاطر ذوق لباس سفید عروسی است. شاید  محبت های باد کرده توی دلم است که باید یک جوری خالی شان کنم. شاید دلم میخواهد برای من هم کسی پشت در سالن امتحان قدم بزند ، تا من هم بدوم و بپرم بغلش و زار زار گریه کنم... آره...اصلن شاید قضیه همین « بغل » اه است.بغلی که هر وقت بخواهی برایت جا دارد. شاید هم قضیه همان « تنهایی» ازلی و ابدی انسان است... که ازدواج گول زنک خوشگلی برای آن است. که مثلا دیگر هیچ وقت تنها نیستی! و آن جشن ها و همه ی بقیه ای که شما دو تا را همسر میدانند، قرار است به تو کمک کنند تا یادت نیاید « آدم ها را نمی شود به دست آورد».

نمی دانم.

اما هنوز بدجوری حسودیم می شود ها!




طبق یه رسم قدیمی توی کوه معمولا اونهایی که از بالا میان پایین به اینهایی که دارن میرن بالا خسته نباشید یا صبح بخیر میگن.

از اونجایی که بنده ،ابوی گرام رو ٣ هفته ست که همراهی میکنم یه نیمچه کوهنورد محسوب میشم! نتیجتا کم و بیش با این رسم آشنایی پیدا کردم. اوایل جواب نمیدادم میزاشتم به حساب...

امروز سعی کردم این روحیه ورزشکاری رو در خودم تقویت کنم و با سعه صدر جواب خسته نباشید هم نوردامون رو بدم اما...

دارم از ایستگاهه ٢ میام پایین ، بابا فاصله اش از من زیاده یکی از این کوه نوردای محترم بهم میگه : خسته نباشید لبخند میزنم و میگم شما هم همچنین

میگه :چه هوای خوبییه!

میگم: بعله

میگه: چه منظره قشنگیه!

میگم: بعله

میخوام به راهم ادامه بدم که میگه بیاید از اینجا منظره دره رو نگاه کنید!!

میگم: مرسی قبلا رویت شده

میگه:  فقط چند لحظه لطفا

این دیگه یه جورایی ورای اخلاق ورزشکاریه میخوام برم پایین اما روم نمیشه به عقب نگاه میکنم ببینم بابا رو میبینم  اما نچ . میرم جلو یه نیم نگاهی میندازم میگم بعله قشنگه

اما این ورزشکار محترم ظاهرا ول کن نیست

میگه: افتخار میدید با هم از یال بریم بالا

میگم نه مرسی من دارم از اون بالا میام

میگه پس افتخار بدید از یال بریم پایین!!!!

بی خیال بابا به ما اخلاق ورزشکاری نیومده همون بهتر مثل بز سرم رو بندازم پایین و راهمو برم  همینم مونده با این نره غول برم تو دره!!!!