تمام دیشب سعی کرده بود جزوه رو از خودش ١ سانت دور نکنه که مبادا مجبور بشه ١ ساعت به من بدتش! من هیچی به چشمات رحم کن که ۴ساعت تمام ذول زدی به ٢ تا ورق!

فقط نمیدونم چرا فرداییش وقتی استاد ازش پرسید خانم(*) جواب این سوال رو بگو در جوابش گفت: استاد مطالعه نکردم.!!!!




امروز جشنواره بادبادکها بود توی پارک چیتگر. مراسم جالبی بود. آقای شهردار دیگه بد جوری شهروندان رو شرمنده میکنند. اصولا یه همچین مواقعی نمیدونیم چایی بخوریم یا خجالت!!!

کلی رسیدن. از  غرفه های ساختن بادبادک گرفته تا کنسرت و موسیقی و خندوندن ملت . در ضمن پذیرایشون هم خوب بود . تنها مشکل یه کم از پایین بودن سطح فرهنگ شهروندان محترم بود که همیشه چاشنی دعوا سر نگاه کردن به ناموس مردم رو توی جاهای عمومی همراه میکنند با ته مزه کتک کاری و چاقو کشی!!.




میبینی در این ارتفاع  زندگی به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟!

به خودم میگویم:

بی خیال نوشتن

بی خیال نوشتن!

بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال!

هیچ اتفاقی نمی افتد!

همان طور که تا به امروز نیفتاده است!

اگر من بیخیال تو بشوم،

اگر تو خودت را از من دریغ کنی،

اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم..

فقط یک حسرت میماند در دل تو

و یک داغ در دل من

بگذریم عزیزم

سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!

روی خوش طعم غرورت را ببوس

لج بازیهای من هم سلام بلند بلند میرسانند

وعده دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی

بی شک !!!

او بی من هم خواهد زیست

من نیز بی او به یقین خواهم زیست

در این میان این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک میماند...




اگر بخواهم رو راست باشم ، شبیه ایالت ِ جدایی طلبی هستم که نه نفت دارد ، نه گاز ، نه جنگل ، نه معدن ، نه زمین های زراعی و دامپروری ، و نه حتی جاذبه ای برای جذب توریست .

*ــ/ کج خلقم




 

 یه وقتایی خیلی دردم میاد تو زندگی.  




ماهِ دیده و ندیده‌ی ما، هلالِ ابروی شماست. این‌همه روز، به روزه‌ی دیدار گذشت؛ به صیام ِ این‌که بیایی.‌
سفره‌ی افطاری که تو بانی‌اش باشی، خودِ اجابتِ دعاست. زقّوم‌ از دست‌ِ شما شهد و شِکر است. چه‌حاجت به سفره‌آرایی؟




 

وقتی تو مسیر مسافرتها از این شهر رد میشدم هیچ وقت فکر نمیکردم بالاخره یه روزی دانشجوی همین شهر میشم! دانشجوی رشته ای که آرزوی رسیدن بهش رو داشتم، به خاطرش خیلی زحمت کشیدم خیلی سختی ها رو تحمل کردم  تا بالاخره رسیدم به یکی از نقطه های عطف تابع زندگی من.

همه اینها الان برام فقط یه معنی داره اونم اینکه :

تو هر چه باشی و هر چه بکنی وقتی واقعا چیزی را بخواهی آن خواسته در روح جهان متولد میشود و این ماموریت تو در روی زمین است.

و وقتی تو چیزی را بخواهی همه جهان دست به دست هم میدهند تا تو خواسته ات را متحقق کنی

  گاهی نباید با مشکلات و موانع سر راه شاخ به شاخ شد باید اونها رو دور زد.

من مانع سر راهم رو دور زدم درسته که انرژی زیادی ازم گرفت اما در نهایت نتیجه اش همونی شد که میخواستم!!




 

دارم نوشته های روی چارچوب در رو میخوانم که میاد سمتم اصلا متوجه حضورش نمیشم تا اینکه میگه :

ببخشید!

یهو به خودم میام، نمیشناسمش چند بار تو کلاس چشمم به چشمش خورده اما تا حالا حتی کنجکاو هم نشدم که اسمش رو بپرسم. دختر ساده و قشنگیه. از اینکه امده سمتم تعجب میکنم یعنی چی میخواد ازم بپرسه که میگه:

من دیشب تو مراسم شب احیا بودم ! شما خیلی تو ذهنم میامدید!!! همش تو فکرتون بودم!!! براتون از اونجا اینو آوردم!!!

بعدش دست میکنه تو کیفش و یه بسته اجیل مشگل گشا که توی یه توری سبز پیچیده شده رو میگیره سمت من!!

مبهوت نگاهش میکنم در نهایت ازش خیلی تشکر میکنم، تا اینکه ازم دور میشه. همین جور گیج رفتنش رو نگاه میکنم بعدش چشمم میافته به بسته ای که توی دستمه!

کاش حداقل میپرسیدم اسمش چیه!!!

اینو میزارم به حساب یه نشونه فکر کنم اون چیزی رو که میخواستم از خدا گرفتم شاید اینم  نشونش بود!!