خداوندا! تقدیرم را زیبا بنویس کمک کن آنچه را تو زود میخواهی من دیر نخواهم و آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم.




 

این روزها تنها راه ارتباطی من با نژاد انسانی همین قاب است. نمی‌توانم ننویسم. می‌ترسم دیوانه شوم. نمی‌توانم بنویسم. می‌ترسم زخم بزنم. سخت است. خیلی سخت




 

اصلا می‌دانی؟ آدم باید یک وقتهایی پشیمان شود از آنچه نوشته است. به خودش بگوید کی دیده‌ای دنیا انقدر کوچک باشد که تو اینهمه کوچک فکر می‌کنی؟ حرفش را خط بزند، دردش را پس بگیرد و برود بنشیند کاهو و سکنجبین‌اش را بخورد.

 




سرزنش نیست رفیق ، باور کرده ام که در شرایطی که دلم را با  استدلال اصولگرایی میشکنی، خیلی بیشتر از آنکه یک اصل مردانه باشد یک ژست مردانه است ، یا شاید یک بهانه ی مردانه .

*ــ/ اگر می دانستی ، آخ اگر میدانستی چه دل آشوبه ای میگیرم از اینکه تجربه های تلخم رو با یه لبخند تو ، یک محبت تو فراموش میکنم و میگذارم تراژدی دوباره تکرار شود... مرد غارنشین من !




 

خدایی که با استدلال از زندگی ات بیرون کنی و بعد با تبصره ی "نیاز روانشناختی" برگردانی، برایت خدا نمی شود. نتیجه اش این، که وقتی ناگهان سررشته ی امور در می رود و همه ی زندگی ات به احتمال و قضا و قدر بسته می شود، دست به دعا برداشتن ات هم، به جای توکل و آرامش، شبیه چانه زدن با شرخری می شود که کارت به عنایت او گیر است




نتوانستن ام تقاص یک لحظه تردید بود به توانایی ام ... فقط یک لحظه ... یک لحظه که دودل ماندم می توانم یا نه ... نتوانستم .




گاهی زمان می تواند خیلی چیزها را از ما بگیرد. سرخوشی ها را، خاطرات را، گاهی دردها را. به آرامی گذشته را کم رنگ میکند. حافظه ات را غارت میکند. پیش می آید خودمان با زمان دست به یکی کنیم برای راحت فراموش کردن، برای جدا شدن از گذشته. اما  وقتهایی هست، زمان دستش نمی رسد بعضی لحظه ها و خاطرات را کم رنگ کند، کهنه کند. تصاویری هستند، رنگهایی دارند که سال و ماه هم با آمد و رفتشان نمیتوانند آنها را دست خورده کنند. اصلاً این لحظه ها باید باشند تا آدم باز هم ادامه دهد. این تصاویر ماندگارند، نه؛حسرتی در کار نیست. چون  با من مانده و مال من شده اند. هیچ کس هم توان پس گرفتنش را نخواهد داشت.




قطعاْ برای همه مان پیش آمده که گاهی با لبخندی شیطانی کاری را انجام دهیم که ایمان داریم اشتباه است٬ چند ساعت یا چند روز شاد باشیم و با فیگورهای خردادیان جلوی آیینه برقصیم.

همه مان روزی مرتکب گناهی شده ایم که عذاب وجدانش در اوج بی رحمی هی روی شانه مان بکوبد و در گوشمان پچ پچ کند یا هر پنج دقیقه یکبار از پشت یقه ی تیشرتمان را بکشد یا از بغل انگشتش را لای دنده هایمان فرو کند و لذت گناه را از دماغمان در آورد. حتماً برای همه مان پیش آمده که یک شب کابوس گناهی که مرتکب شده ایم٬ با هیکلی چاق رویمان بیافتد و با دهانی که بوی کباب کوبیده و پیاز می دهد سعی در بوسیدنمان داشته باشد.

بعضی وقت ها کنترل بعضی چیزها از دستمان در می رود. قبول دارید که بخشی از هیجان زندگی به همین "در رفتن" هاست؟!




حتماْ برای همه مان پیش آمده که یک روز صبح٬ خسته از خواب بیدار شویم و حس کنیم با وجود چند ساعت افقی بودن روی تشک خوشخواب شرق و غرب بدنمان درد می کند و احساس کسی را داشته باشیم که سه دور تا قله ی بینالود رفته٬ روی نوک تیزش نشسته ساندویچ خورده و برگشته است. حتماْ برای همه مان پیش آمده که بعضی روزها هوس کنیم مثل زمبه آرنج و قوزک پای دیگران را بی دلیل گاز بگیریم و هی دنبال بهانه برای مشت کردن دست هایمان بگردیم و با ژست million dollar baby عقب جلو بپریم و الکی فحش دهیم. انگار گاهی لازم است که صبح بعد از باز شدن چشم ها لگدی به پتوی سنگینی که رویمان افتاده بزنیم٬ با اخم بخزیم بیرون و نگاهی به آیینه بیندازیم و برای تصویر خودمان با موهای فرفری و رد سیاه خط چشم و ریمل پاک نکرده ی دیشب زبان درازی کنیم و در طول آن روز هی تحریک شویم عصاره ی حال دیگران را بگیریم٬ درون شیشه بریزیم و در جای خشک و خنک نگهداری کنیم.




 

 

اینجا دانشگاه قزوین است. هر روز از این سو به سو پرت میشویم!

در این دانشگاه هر اتفاقی ممکن است بیافتد!!!! باور کنید هر اتفاقی!!!!!




 

ماگیلا: ببینم تو چرا میخوای رژیم بگیری؟

-خوب برای اینکه لاغر شم

ماگیلا:تو که لاغری که دیگه برای چی میخوای وزن کم کنی؟

-نه این چند وقته که امتحان داشتم ۵ کیلو رفته رو وزنم خوب این اصلا جالب نیست

ماگیلا: میدونی من معتقدم دختر باید یه کم چاق باشه البته نه خیلی ها مثلا مثل من باشه خوبهتعجب!!!! من احساس میکنم هیکلم الان ایده آله!!!!!

-(وایییییییییییییییییییییی ماشالا اعتماد به نفس!!! اگه وقتی از جاش بلند شد شما هم اون کوه گوشت و سلولیت رو میدیدین که چطور وقت راه رفتن میلرزه حتما مثل من تا نیم ساعت شیشه خورده های فکتون رو از روی زمین جمع میکردین!!!!)




راستی یادم رفت بگم الان نزدیک یک هفته است که رژیم گرفتم. تو این ٢ ماهی که امتحان داشتم ۵ کیلو چاق شدم!!! این خیلی وحشتناکه ها!!!

رفتم دکتر گفته که ٩ کیلو اضافه وزن دارم!! برنامه ٣ ماهه برام ریخته که کمش کنم!! از امروز مینویسم که پیشرفتم چه طور بوده. من یه بار ٢٠ کیلو وزن کم کردم(ای ول اراده) فکر نمیکنم ٩ کیلو خیلی سخت باشه.

کسی یه سایت که روز شمار رو وبلاگ نصب کنه سراغ داره؟ ممنون میشم اگه معرفی کنید. 




الان یه هفته ای میشه که امتحان هام تموم شده. ترم جدید از امروز شروع میشه دوباره روز از نو روزی از نو اما این بار میدونم چه جوری باید درس بخونم. توی ایان درس خوندن و نمره گرفتن راه و روش خودش رو داره لازم نیست بیش از حد انرژی صرف کنی تا نمره خوب بگیری فقط باید راهش رو بلد باشی!

از دیروز انتظارم شروع شده کوچولو رفته طرح، خودش گفته ١٠ روزه برمیگرده، خدا کنه چون من به اندازه ١٠ روز خودم رو آماده کردم که نبینمش!!!

خدا کنه بهش سخت نگزره

منتظرتم کوچولوی من زودی برگرد. دلم ازهمین الان برات تنگ شده